فرصت ها و لحظه ها عین حباب در برابر چشم هایم جان می دهند..
تابستان می رود و پاییز از در می آید.
پاییز که می آید حباب لحظه ها ، بی بهار می شکند
و رد پای آزردگی ، بر جان می نشیند
رد پایی که با عشق نیز سامان نمی گیرد!
آه ! کلمات از طعم نگاه زرد رنگ پاییز،
بوی محبت را نمی نویسد
اما مانند همیشه می مانم با دست های ابتری
که جای زخم های کهنه دل آزردگی و دلتنگی را
از جان هیچکس نمی توانم بزدایم...
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388
ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط
سالومه
|


