تنها کافی است فنجانی قهوه تلخ بنوشی و
جهان را از یاد ببری
عابران از شیشه نگاهت می کنند
می روند و باز می گردندند
و باز از شیشه نگاهت می کنند
فنجانی قهوه تلخ می نوشی و
سر فرود می آوری
در پیشانی بلندت
اتفاقی ساده می افتد
طره ای موی لخت
می لغزد و می ماند
عابران هنوز نگاهت می کنند
در پیشانی دنیا
اتفاقی ساده می افتد
بر میز فرو می افتی و می مانی
عابران به شیشه می چسبند
بینی های پهنشان
چشم های بازشان
در پشت میز
جهانی تلخ خم شده است.
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388
ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط
سالومه
|


