تبليغاتX
طنین آیه های مقدس
طنین آیه های مقدس

و شاید در لحظه هایی به ضرورت،غم را به عقب بنشانند،آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.

Home Email Archive Designer

 

از بهشت که بیرون آمد داراییش یک سیب بود سیبی که به وسوسه آنرا چیده بود ،

و مکافات این وسوسه هبوط بود .

فرشته ها گفتند : تو بی بهشت میمیری زمین جای تو نیست زمین همه ظلم و فساد است .

انسان گفت : اما من به خودم ظلم کرده ام زمین تاوان ظلم من است .

اگر خــدا چنین میخواهد پس زمین از بهشت بهتر است .

 

خــدا

گفت :

برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین میگذرد زمین آکنده از شر و خیر آکنده از حق و باطل ، از خطا و از صواب ، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شود تو باز خواهی گشت و گر نه ....

فرشته ها گریستند .

 

امـــــا ، انسان نرفت . انسان نمیتوانست برود ، انسان بر درگاه بهشت وا مانده بود . میترسید و مردد بود

و  آنوقت خـــــدا چیزی به انسان داد .

چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه وا داشت .

انسان دستهایش را گشود و خـــدا به او (( اختیـــار )) داد .

خــــــدا  گفت : حال انتخاب کن زیرا تو برای انتخاب کردن آفریده شدی . برو و بهترین را برگزین که بهشت ، پاداش به گزیدن توست .

عقــــل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد ، تا تو بهترین را برگزینی .

و آنگــــاه انسان زمین را انتخاب کرد ، رنج و نبرد و صبـــوری را .

 و این آغاز انسان بود ......... 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط سالومه |


من از یک سیب شروع شده ام از یک درخت در باغچه ای که از بهشت جدا شده بود من از یک حرف شروع شده ام از دهان پرنده ای زیبا که در اعماق کهکشان راه خود را گم کرده بود.

یک سیب و یک حرف سرمایه قشنگی است نه؟سیب را به دو نیم میکنم نیمی را به تو میدهم و نیمی را به دریا تا  رودهای فراوانی به دنیا آورد.یک رود سهم تو و یک رود سهم من و یک قایق کوچک برای هردومان بیا به سمت آوازهای بکر پارو بزنیم.

چه خوب بود کسی برای شبهای بلند من کمی خورشید می آورد من سهم خود را به سایه ها می دادم و به پسرکی تنها که در چهار راههای زندگی برای عابران آرزوی خوشبختی میکند.

چه خوب بود کسی از فراسوی باران می آمد و بختم را از خوابی هزاره بیدار می کرد آن وقت تا آخرین دقایق حیات در میان ستاره ها راه می رفتم و برای آنها از تو میگفتم.

بیا تا فرشته ها بالا برویم آنجا که افسانه های کهن در مه غلیظی شناورند یک لبخند نشکفته سهم تو و یک دلتنگی ملیح سهم من!

اگر تو بخواهی اگر من بخواهم آنقدر میتوانیم بالا برویم که به روزهای دست نخورده ازل برسیم و پرهای نازنین راز را لمس کنیم.

بیا تا آرزوهای زلال بالا برویم یک شوق کودکانه سهم تو یک حسرت طولانی سهم من اگر فرشته ها برای من و تو دعا کنند آسمانها از هم خواهند شکافت و ناگهان پنجره سپیدی را که خدا پشت آن نشسته است را خواهیم دید....

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 9:27 قبل از ظهر توسط سالومه |


Home | Archive | Email