خالی نمی شوی
باز هم دیوار کهنه ی مرا رنگ می کنی
دیگر بس است
من خسته ام،
این دست تو که به دیوار رنگ می زند
بر تارهای عشق ِ کهنه ی من چنگ می زند
گوشم از این نوای مه آلود دلخور است
از غصه ی نیامدنت هم دلم پُر است
هاتف که از حکایت دردم شنیده بود
آمد وَ خسته گفت
با باد می رسی
من آرزوی شنیدن غوغای باد می شوم
و این باد که می وزد
و نشان مبهم اهریمن را این سو و آن سو که می برد
من تازه می شوم
و همرقص شعله های شبی تیره تر
همرقص ارٌابه ی خدایی که بی وقفه تا ستاره های خوشه ی پروین عروج می کند
و این باد که می وزد
از ذهن آتشین من تو را جارو نمی کند
اما تو می روی
و ردی از تو می ماند بجا
ردی به سمت مبهم یک باغ بی سوال
شاید تو از جنس یاخته های گم شده در این باغی
فردا که می شود
تا باغ می روم
ماندن دروغ هست
اما برای تو یک شعر می شوم:
اینجا تویی که مرا مست کرده ای
محدود در این کوچه ی بن بست کرده ای
اینجا منم که دلم از دلت پُر است
این درد کهنه ز اکسیر هم دلخور است
آهسته می روم که نبینم که نیستی
اینگونه می پرستمت : از جنس چیستی؟
اینجا شعور من از جنس دردم است
آغوش گرم تو کو؟ ، بسیار سردم است
این باغ ِ نشسته به سرما و برف چیست
اینجا اگر که جای سوال است و حرف نیست...


