تبليغاتX
طنین آیه های مقدس
طنین آیه های مقدس

و شاید در لحظه هایی به ضرورت،غم را به عقب بنشانند،آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.

Home Email Archive Designer

 

گریه را اگر می شد کشت

می کشتم

که تو انقدر نخندی به چشمان خیس من

و من

نکوبم سرم را به دیوار سادگی مدام

که چرا عاشقت شدم،چرا؟!

 

برای قتلت تصمیم گرفته ام

                                  ماه من

یکی از همین شبهاست که می آیم سراغت

و آنچنان تمام می کنم تو را

که طاقت حوض تمام شده است

                                        از بودنت

و یا شاید

برای پاره کردن خنده در لبان روشنت

تمام سنگها را پلکان کنم به سوی تو

حتی اورست را

                  برای دریدنت

 

از همانجا که نشسته ای به گریاندنم

تکه تکه عاشقت می کنم به مرگ

می کشمت

می کشمت

آنقدر می کشمت

که گریه ات بگیرد از خنده های گر گرفته ام

                                                ازنماندنت

و بعد

لاشه ی گریان در خون نشسته ات را

بر لبان ستاره ای چال می کنم

و فاتحانه باز میگردم

از دیگر نبودنت

که این است اقتدار من آری

کشتمش که عبرتی باشد

برای عاشقان بعد از این

کشتمش که...

 

خاک بر سرم می شود انقدر هی ندارمت

تو را نمی شود دوست نداشت حالیت نمی شود

                                                       ولم کن از اینهمه هذیان در ماه دیدنت

نخند هی به عقل ناقصم،نخند

ببینمت

خواب را به چشمانم اجاره کنم

رهایم می کنی؟

یا باز چاقو را صیقل دهم

به رویای کشتنت؟

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط سالومه |


بارها گریستیم در خود,

در پهنای تنهای خویش.

دهانمان به خنده گشوده شد

دلمان از اشک پر

شانه هایمان ورزش باد را معنی داد

وفلبمان فشردگی غم را.

در پناه دلهای سوگوار بر سوگ خود گریستیم


و هیچ .............


شانه ای پناهگاه نبود.


" ما فرزندان اندوهیم و اندوه سایه خداست


که در جدار دلهای زشتکار خیمه نمیزند...."


دلمان به همسایگی با خداوند شیرین است.

و اشکهایمان هنوز بی پناه از شانه ای.........

13مهر
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط سالومه |


سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.

اما زخمی بر پهلو دارم.زخمی که به دشنه ای تیز او برایم به یادگار

گذاشته است.

هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و

 من نوشدارو ندارم.

او وصیت کرده است:

که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی

گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده

 خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان.

زیرا درد است که مرد می زاید و زخم است که انسان می آفریند.

پدرم گفته است:قدر آدمی به عمق زخمهای اوست.

پس زخمهایت را گرامی بدار.

زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است.

تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد.

و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست.

ونوشداروی  عشق تنها در دستان اوست.

او که نامش ....

پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.

اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو

دارد دستهایش این همه از نمک عشق پر است

 و نگفته بود که او هرکه را دوست تر دارد

بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!

زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و او نمک می پاشد.

من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران تماشا می کنند

و گما نشان که من می رقصم!

من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم.

زیرا چوب نیستم خشت و خاک نیستم  که انسانم...

پدرم وصیت کرده است و گفته است :

از جانت دست بردار از زخمت اما نه زیرا اگر زخمی نباشد

دردی نیست

و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود

و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد

و عاشق اگر نباشی خدایی نخواهی داشت...

دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش میدارم

که این زخم عشق است و عشق میراث

                                              او....

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط سالومه |


Home | Archive | Email