گریه را اگر می شد کشت
می کشتم
که تو انقدر نخندی به چشمان خیس من
و من
نکوبم سرم را به دیوار سادگی مدام
که چرا عاشقت شدم،چرا؟!
برای قتلت تصمیم گرفته ام
ماه من
یکی از همین شبهاست که می آیم سراغت
و آنچنان تمام می کنم تو را
که طاقت حوض تمام شده است
از بودنت
و یا شاید
برای پاره کردن خنده در لبان روشنت
تمام سنگها را پلکان کنم به سوی تو
حتی اورست را
برای دریدنت
از همانجا که نشسته ای به گریاندنم
تکه تکه عاشقت می کنم به مرگ
می کشمت
می کشمت
آنقدر می کشمت
که گریه ات بگیرد از خنده های گر گرفته ام
ازنماندنت
و بعد
لاشه ی گریان در خون نشسته ات را
بر لبان ستاره ای چال می کنم
و فاتحانه باز میگردم
از دیگر نبودنت
که این است اقتدار من آری
کشتمش که عبرتی باشد
برای عاشقان بعد از این
کشتمش که...
خاک بر سرم می شود انقدر هی ندارمت
تو را نمی شود دوست نداشت حالیت نمی شود
ولم کن از اینهمه هذیان در ماه دیدنت
نخند هی به عقل ناقصم،نخند
ببینمت
خواب را به چشمانم اجاره کنم
رهایم می کنی؟
یا باز چاقو را صیقل دهم
به رویای کشتنت؟



