حتی نگاهش آتش گرفته بود و قلب کوچک غمگینش دلسوز نبود در مردمک چشم من آنروز کوچک شد و رفت.در کوچه اندوه صدایش کردم التماسش کردم گوشی نسپرد دستی نفشرد.بیصدا بود و قشنگ پیش ناباوری چشمانم لحظه ای مکث نکرد...در نگاهش حیرت بود شادی گم شده ای بود که نفهمید غم پیدایم.آتشی در بن چشمش دیدم فوران گل یخ در دلش پیدا بود پیچک غمگینی دور تا دور نگاهم پیچید.لحظه ها با تپش قلب سراپا حزنم تردتر از پر پروانه یکی بعد یکی خرد شدند...حلقه ی اشک به دادم نرسید کلمه گم شده بود هیچ حرف قشنگی به یادم نرسید...مثل یک سایه از کوچه گذشت...پشت سر عشق پوسیده من له شده بود مثل یک سیب پلاسیده که در جوی خیابان افتاد مثل...مثل یک قوطی کنسرو سر رهگذر کودک باد یا مثلا مثل یک برگ که...باورم نیست که آن ساده تر از آب مرا آتش زد برو برو ای کودک ناز برو در طالع من نام تو خط خورد برو...و چه پایان غم انگیزی قصه بودن ما و چه پایان غم انگیزتری قصه رفتن تو و چه امید که در نطفه نمرد و چه یاسی که سراپای وجود من دلسوخته را مامن کرد و من اما چه کنم با غم تو؟و من اما چه دهم پاسخ دل؟و من اما به چه شوق؟ و من اما به چه دلخوش باشم؟به غم تنهایی؟به سکوت ازلی؟به غروب ابدی؟به چه دلخوش باشم؟به چه؟



