تبليغاتX
طنین آیه های مقدس
طنین آیه های مقدس

و شاید در لحظه هایی به ضرورت،غم را به عقب بنشانند،آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.

Home Email Archive Designer

فرقی نمیکنه!

گاهی وقتا هیچی با هیچی فرقی نمی کنه!

شب باشه یا روز؟

زمستون باشه یا تابستون؟

چای بخوری یا یه کوفت دیگه!

ضبط مسخره ات اینور تلویزیون باشه یا اون ورش!

یساری بخونه یا گروه پینگ فولاید!

پرده پنجره کشیده باشه یا نباشه!

سیگار بکشی یا نکشی!

دوستانت پیشت باشن یا نباشن!

خوش بو کننده هوا سرتو دردآورده باشه یا نیاورده باشه!

جواب سلام صاحب خونه رو با لبخند بدی یا بی لبخند!

اجلاسیه یازمان ملل

راه حلی برای آتش بس در افغانستان پیدا کرده باشه یا نه!

افغانستان خوش بخت باشه یا بد بخت!

زنای افغانی زن باشن یا کابوس!

سیگارت زر باشه یا مالبرو

تو رسانه ها و مطبوعات دیران رو بکوبی یا نکوبی!

هر چی زور بزنی یادت بیاد یا نه؟

تیغ رو صورتت باشه یا صورتت زیر تیغ!

آره!

فرقی نمیکنه!

گاهی هیچی با هیچی فرقی نمیکنه!

خواب باشی یا نباشی!

هنرمند باشی یا منرمند!

پولت از پارو بالا بره یا پاروت از پول؟

عاشق باشی یا  کیف قاپ!

آواز بخونی یا گریه کنی؟

عمود ایستاده باشی یا افقی و وارفته؟

تلفن خونه یه زنگ بزنه یا پنج زنگ!

گوشی را برداری یا بر نداری!

اصلا زنده باشی یا مرده!

آره!فرقی نمی کنه!

همین حالا؟چند ساعت دیگه؟

امروز؟فردا؟

عوازض اتوبان!

زمستون های بی برف!

برف هاب بی کلاغ!

کلاغ های بی چنار!

شاعرهای بی شعر!

سکته ی دوم!

اضطراب!

حالا یا هرگز

لیست وحشتهای استالین!

لیست خوابهی سربازهای عیال وار!

آره!

گاهی وقتا هیچی با هیچی فرقی نمیکنه!

خب داره دیرم میشه!

باید برم

در که بسته شد

دیگه فرقی نداره

فاصله ات با من صد متره یا صد قرن؟

وقتی نمی بینمت چشمام باشن یا نباشن!

وقتی نیستی دیگه

برام هیچی با هیچی فرقی نمی کنه!

این جوریه که اون جوری می شه!

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط سالومه |


ای نارفیق

به کدامین گناه ناکرده...تازیانه ام میزنی

به حقیقت که هویتت را

دیر زمانی ایست که در زیر پای رهگذران

به عرضه نهاده ای

نقابت را بردار

زیر پایم را زود خالی کردی

مجالی میخواستم اندک...به اندازه یک نفس

این نگاهت چیست؟

سلام پرمهرت را باور کنم ... یا پاشیدن نمکت را؟

خنجر را دستت دادم و گفتم

پشت سر من حرکت کن و مواظبم باش

اندکی بعد خنجری از پشت در قلبم فرو رفت

پشت سرم را نگاه کردم...کسی جز تو نبود

نمیدانستم تو هم تاب از پشت خنجر زدن را داری

تو گناهکار نیستی؟

خنجر را خودم به دستت داده بودم

 به یقین که از دیار هرز نگاه آمده ای

شکنجه کن...که برای کشیدن درد مانده ام...نه برای التیام

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط سالومه |


Home | Archive | Email