تبليغاتX
طنین آیه های مقدس
طنین آیه های مقدس

و شاید در لحظه هایی به ضرورت،غم را به عقب بنشانند،آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.

Home Email Archive Designer

اینک که می نویسم، این نامه را برایت،

افسوس سخت خالیست، اینجا همیشه جایت،

بعد از سلام اینبار، سه نقطه می گذارم.

شاید قبول کردی، یکجا شوم فدایت.

باید خودت بفهمی،منظور نقطه چین را،

یعنی به رسم عادت، دل می کند هوایت،

در، هست گوشم اما، دروازه نیست جانا،

پیچیده در دل من،تکرار هر صدایت،

من از تو دل نکندم، من دوست دارمت باز.

یعنی که می نشینم، یک عمر من به پایت،

این که غزل بگویم، در اختیار من نیست،

مثل همیشه باشد، تقصیر چشمهایت.

پایان این غزل هم،پایان نامه ام شد.

باشد همیشه قلبم، هر گوشه ای فدایت...

 نمیدونم این شعر کی و کجا به دستم رسید ولی امیدوارم که شاعرش شاد باشه

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط سالومه |


 انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دير است
ديگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
                          از دست رفته‌ است
از ما گذشته است که کاری کنيم
کاری که ديگران نتوانند

فرصت برای حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشی ...
آه ...
مردن چقدر حوصله می‌خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
يک روز، يک نفس
بی حس مرگ زيسته باشی!

انگار اين سال‌ها که می‌گذرد
چندان که لازم است
                             ديوانه نيستم
احساس می‌کنم که پس از مرگ
                                               عاقبت
يک روز
          ديوانه می‌شوم!

شايد برای حادثه بايد
گاهی کمی عجيب‌تر از اين
                                       باشم

با اين همه تفاوت
احساس می‌کنم که کمی بی‌تفاوتی
                                                      بد نيست
حس می‌کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی‌ام، نيز
از اين هوای سربی
                            خسته است
امضای تازه‌ی من
                         ديگر
امضای روزهای دبستان نيست
ای کاش
آن نام را دوباره
                     پيدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببينم
آنجا که ناگهان
يک روز نام کوچکم از دستم
                                        افتاد
و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد
آنجا که
يک کودک غريبه
با چشم‌های کودکی من نشسته است

از دور
لبخند او چقدر شبيه من است!

آه، ای شباهت دور!
ای چشم‌های مغرور!
اين روزها که جرأت ديوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببينم!
بگذار در خيال تو باشم
بگذار ...
           بگذريم!

اين روزها
خيلی برای گريه دلم تنگ است!

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط سالومه |


به‌ دنبال‌ زندگي‌ اما در زندگي‌ هستيم‌. به‌ دنبال‌ راه‌ و در راهيم‌. در انتظار لحظه‌ها اما در لحظه‌ زندگي‌مي‌كنيم‌. ما چه‌ مي‌خواهيم‌ كه‌ تا حال‌ نداشته‌ايم‌ و چشم‌هامان‌ به‌ آينده‌ سفيد مانده‌؟! كدام‌ قصه‌ ناتمام‌ مارا به‌ فردا وصل‌ مي‌كند؟ گوش‌ها چرا از اين‌ همه‌ كلمه‌هاي‌ گفته‌ شده‌ پر نمي‌شود؟ چشم‌ها چرا سيراموني‌ندارند؟ شوق‌ ديدن‌ كدام‌ صحنه‌ جديد، كدام‌ چهره‌، كدام‌ تصوير پلك‌ها را هر صبح‌ از هم‌ مي‌گشايد؟چند بستني‌ چند ظرف‌ شاه‌ توت‌ طعم‌ زندگي‌ را در اين‌ تكرار مزه‌اي‌ ديگر خواهد داد؟ چند بار ديگر دريابروي‌ دلت‌ دريايي‌ مي‌شود؟! چند بار كوه‌ را تماشا كني‌ مقاوم‌ و استوار خواهي‌ شد؟! در اين‌ نگاه‌هاي‌مكرر به‌ كجا رسيده‌اي‌ كه‌ درياهاي‌ نرفته‌ و كوه‌ها و درخت‌هاي‌ نديده‌ را جستجو مي‌كني‌؟ سفر تو را به‌كدام‌ «نو» فرا مي‌خواند؟ در باران‌ چه‌ نديدي‌ كه‌ در كنار رود اتراق‌ مي‌كني‌؟ برگ‌ نزديك‌ترين‌ درخت‌ را به‌خانه‌ات‌ ديده‌اي‌ كه‌ براي‌ ديدن‌ انبوه‌ درخت‌ها ساعت‌ها در جاده‌ مي‌راني‌؟ قيافه‌ همسايه‌ها و هم‌محلي‌هايت‌ را درست‌ ديده‌اي‌ كه‌ براي‌ ديدن‌ آدم‌هاي‌ ديگر به‌ آن‌ سوي‌ آب‌ها سفر مي‌كني‌؟
    باور كن‌ همه‌ بازي‌ «پيدا كردن‌ خودمان‌» است‌ و ما براي‌ گم‌ كردن‌ خودمان‌ افسون‌ دنيا و جاده‌ها وبازي‌هايش‌ شده‌ايم‌ و از اين‌ سو به‌ آن‌ سو مي‌رويم‌.

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط سالومه |


از کنار يکديگر رد مي شويم و تنها چيزي که در سال هاي دور باقي مي ماند ، تنها ،‌خاطره ايست که مثل باد به جاي باد ، هر کجا که مي خواهد مي رود...مي وزد.شايد به همين دليل ساده است که از خودم چيزي براي گفتن...پنهان کردن...يا از دست دادن ندارم.

مانند دانه برفي که فقط يک بار درست در برابر چشمانت ،‌از بالا ،‌از ميان هزاران دانه برف آرام فرود مي آيد و در انبوه سپيدي برف پوش زمين جايي ، مي نشيند و گم مي شود و تو ديگر آن را نخواهي يافت ، نخواهي ديد...همچون رهگذري که فقط يک لحظه از کنارت مي گذرد و تو تا پايان دنيا ،‌ديگر او را نمي بيني و نخواهي دانست که او که بود.من هم يکي از همان رهگذرانم ! درست مثل تو !

همه ما از کنار يکديگر رد مي شويم ، گاهي به سادگي...گاهي به مهرباني...گاهي دير و...گاهي ناتمام.
ناتمام از کنارم رد شويد و سنگ ها را از راهم جمع کنيد تا به سادگي از کنارتان رد شوم.


لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط سالومه |


Home | Archive | Email