تبليغاتX
طنین آیه های مقدس
طنین آیه های مقدس

و شاید در لحظه هایی به ضرورت،غم را به عقب بنشانند،آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.

Home Email Archive Designer

غریبه ام - به خدا - هیچ کس کنارم نیست
به ظاهر همه دلخوش - کسی که یارم نیست!
دروغ رنگ حقیقت گرفته - پاییز است!!
و من امید رسیدن به نوبهارم نیست
هزار مسئله گنگ در درون من است
جهان که یک سر سوزن در اختیارم نیست
چقدر وسوسه ی عاشقانه ها زیباست!
برای من که نتی روی سیم تارم نیست
همین که فکر کنم زنده ام - خودش کافیست
برای دیدن فردا که اعتبارم نیست
به برگ اول عمرم نگاه کردم و بعد...
به این نتیجه رسیدم که هیچ بارم نیست
و باز یاد تو افتادم - آه حضرت عشق!
تو نیستی - کس دیگر به انتظارم نیست....

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط سالومه |


 من از یک شکستِ عاشقانه می آیم . بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند. شکست نه برای پنهان کردن است. نه بهانه پنهان شدن. می گویند از صبح بنویس از آفتاب ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران؛ پنجره چشمانم را شُسته است. همه دلشان نقش های مثبت می خواهد. و آدمهای خوشحال. اما من گُمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدمهای خوشبخت را در بیاورم. بی ستاره هستم و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است.قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتن آن برآید. سقف اِعتماد تعمیری است . مُدام چِکه می کند. آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پُر باشد، خالی است. مهم نیست تمام سرزنشها را می پذیرم. به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد. وآتش را می سوزاند. این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است. اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید. اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد. به جنون رسیده است. از او راضی است. خلاصه غم سنگینی است اگر برسر نخواستن دلی دعوا باشد.اما همیشه حق با برنده ها نیست. می شود در عین بازنده بودن سربلند بود. واو را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد. قرار بود حقیقت را بگویم. سخت است. بی علاج است. دانستن آن آدم را کم کم می کُشد. اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی است.... او یکی را جز من ...!؟ سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد. گریه می کنم با شکوه مثل اقیانوس. بلند مثل اِورست. او نمی شنود ونمی داند که ماه؛ خوشبختی مشترک همه بی ستاره ها است. تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند ودلهایی که آنها را راندند. تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نَبست. ... او یکی را جز من داشت....!؟ من در حسرت ماندن . او در خیال رفتن. او یک دفعه با من بَد شد. از کنار من رد شد. من یا رقیب ؟ او رقیب را انتخاب کرد. قلب مرا پس داد . جلو من او را در آغوش گرفت. او تمام هستی من بود. لحظه های مستی من بود. او روزهای عمرم بود. او یکی را جزمن داشت... او با من غریبی کرد کارهای عجیبی کرد. او برنده شد . شاید دل می گه باید بروم. فال قهوه هم می گفت: دیگر او دوستت ندارد. عاشقان بیائید دیگه او مال من نیست. او یکی را جز من دارد.

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط سالومه |


 

فردا صبح يادم بياور كه زنده ام
با تمام مسئوليت هاي شغلي يك موجود زنده!

يك سال كابوس تمومم شد!

14 اردیبهشت...

 

 

 


قاصد آمد گفتمش آن یار سیمین بر چه گفت؟

گفت: با هجرم بسازد، گفتمش دیگر چه گفت؟

گفت: دیگر پا ز حدّ خویش نگذارد برون.

گفتمش: جمع است از پا خاطرم، از سر چه گفت؟

گفت: سر را بایدش از خاک ره کمتر شمرد.

گفتمش : کمتر شمردم، زین تن لاغر چه گفت؟

گفت: جسم لاغرش را از غضب خواهیم سوخت.

گفتمش: من سوختم، در باب خاکستر چه گفت؟

گفت: خاکستر چو گردد، خواهمش بر باد داد.

گفتمش: بر باد رفتم ، در حق محشر چه گفت؟

گفت : در محشر به یک دم زنده اش خواهیم کرد.

گفتمش : من زنده گردیدم ، ز خیر و شر چه گفت؟

گفت: خیر و شر نباشد عاشقان را در حساب.

گفتمش : این هم حسابی ، با لب کوثر چه گفت؟

گفت: با ما بر لب کوثر نشیند عاقبت.

گفتمش : گر عاقبت این است ، از این بهتر چه گفت؟

گفت: دیگر نگذرد از خاطرش یاد رخت.

گفتمش: دیگر بگو. گفتا : مگو دیگر چه گفت.......

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط سالومه |


خسته و کوفته به خانه رسیدم،اکسیژن ذهنم به پایان رسیده بود.شش های تعلقم در حال خفگی بودند.این همه صفحه های وب،ازدحام و شلوغی،ترافیک و صدا!هنجارها و ناهنجارها همه و همه مرا خسته کرده اند.دلم سکوت،اکسیژن و خلوت می خواهد.صورتم را یکباره در آب فرو میکنم!بدنم مور مور میشود.بعد آیینه را آب می پاشم تا باران صورتم ،شبنم انگیزتر شود.به آشپزخانه سری می زنم!اجاق گاز و یخچال اولین نامزدهای پر کردن اوقات خستگی من است.نوشیدنی سرد یا گرم؟ولی نه،در قابلمه و یخچال را با بی میلی می بندم.تغییر مسیر میدهم شاید یک چرت یا یک خواب عصرگاهی حالم را جا بیاورد.تخت مجبور است حمله یکباره مرا که بی حال خود را بر روی آن می اندازم تحمل کند...چراغ اتاق خاموش باشد یا روشن،خیلی فرق نمیکند.چشمانم را می بندم،همه صحنه های روز ،صفحه مانیتور،خیابان و ...در سرم می پیچد.فکری به سرم میزند.یکباره می جهم،قفسه کتابخانه!بار پیش هم محل پناه ذهن بی اکسیژن من بود.چند ثانیه بعدخودم را در مقابل طبقات کتابخانه دیدم و دستم بی اختیار روی چند کتاب رفت،یکی را به قرعه برداشتم.دیوار مقابل ذهنم فکر می کردم تا بالای آسمان بسته است ولی حالا افقی رخ می نمود...کم کم غرق در صفحات شدم،در کنار یخچال،آب خنکی برداشتم.وقتی حس کردم که سرما گلویم را سر کرد.بعد دیدم کنار تختخوابم ،نور اتاق کمتر می شد ولی من غرق در کتاب بودم،با دستی که حالا زیر سرم مانده و خواب رفته بود چراغ مطالعه را روشن کردم.حالا حس غواصی داشتم!نه خستگی را می فهمیدم،نه تغییر زمان را!چشمانم می سوخت ولی تمرکزم به هم نمی خورد. مدتها بود که پنجره را جستجو می کردم اما تصویر خیالی آن روی دیوارها مرا آزار می داد.چندیست که روزگار و استرس ها و مشغله های بی هویت مرا از یک پنجره هزار جهت دور کرده بود.حرفهای کم ارزش و حتی بی ارزش و مسیج هایی که بعد از لبخند روحم را کدر می کنند،صفحات تو در توی مانیتور،وب گردی و ...تازگی ها مرا از زلال چشمه جوشان معرفت دور کرده بود.

تو چطور؟

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط سالومه |


Home | Archive | Email