تبليغاتX
طنین آیه های مقدس
طنین آیه های مقدس

و شاید در لحظه هایی به ضرورت،غم را به عقب بنشانند،آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.

Home Email Archive Designer



 

به‌ قطره‌هاي‌ ريز باران‌ و نور كه‌آبستن‌ رنگين‌ كمانند و به‌ چشمهاي‌ بهانه‌گير و به‌ دستهايي‌ كه‌ دوري‌ را حس‌ مي‌كنند. مي‌خواهم‌ به‌ خنده‌زير باران‌ نگاه‌ كنم‌ و به‌ كودكي‌ كه‌ حتي‌ وقتي‌ كلمه‌اي‌ بلد نبود عشق‌ را مي‌فهميد و با اصوات‌ كهن‌ آن‌ رابي‌جواب‌ نمي‌گذاشت‌. به‌ سبزه‌هاي‌ زرد شده‌ سير دلم‌ نگاه‌ خواهم‌ كرد تا يادم‌ بماند كه‌ تمام‌ شدن‌ را همه‌تجربه‌ مي‌كنيم‌. به‌ آدمهايي‌ كه‌ براي‌ علاقه‌ نشانه‌ مي‌گذارند و آن‌ را ابراز مي‌كنند نگاه‌ خواهم‌ كرد و به‌سنگ‌ قبر آدمهايي‌ كه‌ آرام‌ گرفته‌اند و هيجان‌هاي‌ خاموششان‌ را حس‌ خواهم‌ كرد. غم‌ را مي‌بينم‌ كه‌ آدم‌هارا جمع‌ و منقبض‌ مي‌كند و شادي‌ كه‌ مثل‌ بال‌، جسم‌ و روح‌ را تا خدا پر مي‌دهد. به‌ آدمها در ساحل‌ كه‌استراحت‌ برايشان‌ ترسناك‌ است‌ چرا كه‌ شخصيت‌ كاذبشان‌ را از دست‌ مي‌دهند و به‌ آدم‌ها در خيابان‌،در اداره‌ و در بازار نگاه‌ مي‌كنم‌ ببينم‌ مي‌دانند به‌ كجا مي‌روند؟! به‌ سفرها و قطارها سر خواهم‌ زد آنجا كه‌جفت‌هاي‌ متضاد را از اين‌ سو به‌ آن‌ سوي‌ هستي‌ مي‌كشند، قطار شب‌ و روز، قطار مرگ‌ و زندگي‌ و به‌قصه‌ها كه‌ يوسف‌ و شهرزاد بالقوه‌ را در وجودم‌ يادآور مي‌شوند. به‌ زيباترين‌ كريستال‌ دنيا به‌ برف‌ نگاه‌خواهم‌ كرد و رد آن‌ جواهرفروش‌ را تا لطيف‌ترين‌ جواهر دنيا ـ باران‌ ـ جستجو خواهم‌ كرد. به‌ آنكه‌ باقلاب‌ راست‌ پادشاه‌ را صيد كرد و آن‌ ديگري‌ كه‌ با قلاب‌ كج‌ هر روز ماهي‌ مي‌گيرد نگاه‌ مي‌كنم‌، اماقضاوت‌ نمي‌كنم‌ كه‌ كدام‌ صيد بهتري‌ داشتند! به‌ دنبال‌ مولوي‌ در ذرات‌ بي‌اختيار هوا در صد هزاران‌ سال‌پيش‌ مي‌گردم‌ و او را آنجا مي‌بينم‌. خلاصه‌ به‌ همه‌ طلب‌ها و طرب‌ها نگاه‌ خواهم‌ كرد و به‌ بند زبان‌ كه‌هستي‌ را اين‌ چنين‌ تنگ‌ مي‌كند.

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط سالومه |


در صبح آشنایی شیرینمان، تو را،

 

  گفتم که "مرد عشق نئی" باورت نبود!

 

  در این غروب تلخ جدایی، هنوز هم؛

 

  می خواهمت چو روز نخستین، ولی چه سود؟

 

  می خواستی به خاطر سوگندهای خویش،

 

  در بزم عشق، بر سر من، جام نشکنی.

 

  می خواستی، به پاس صفای سرشک من،

 

  اینگونه دلشکسته به خاکم نیفکنی،

 

  پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من،

 

  دور از نگاه گرم تو، خاموش می شود؟

 

  دور از نگاه گرم تو، این یادِ دلنواز،

 

  در تنگنای سینه، فراموش می شود؟

  تو رفته ای که بی من، تنها سفر کنی.

 

  من مانده ام که بی تو چه شب ها سحر کنم؟

 

  تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی،

 

  من مانده ام که عشق تو را، تاجِ سر کنم.

 

  روزی که پیک مرگ، مرا می برد به گور،

 

  من، شبچراغ عشق تو را نیز می برم.

 

  عشق تو، نور عشق تو، عشق بزرگ توست،

 

 خورشید جاودانی دنیای دیگرم....

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط سالومه |


براي دلخوشيم استخاره مي گيرم.

اگر که خوب نيامد، دوباره مي گيرم.

هميشه سفره گستردۀ نگاهت را،

براي برکت شعر استعاره مي گيرم.

براي آنکه مبادا خطا کند چشمم،

از آب و آينه حتي کناره مي گيرم.

شبي که ماه نباشد،سراغ چشم تو را،

از آشناي قديمش ستاره مي گيرم.

اگر چه حرف دلت را شنيده ام،اما،

براي دلخوشيم استخاره مي گيرم.

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط سالومه |


Home | Archive | Email