|
|
به قطرههاي ريز باران و نور كهآبستن رنگين كمانند و به چشمهاي بهانهگير و به دستهايي كه دوري را حس ميكنند. ميخواهم به خندهزير باران نگاه كنم و به كودكي كه حتي وقتي كلمهاي بلد نبود عشق را ميفهميد و با اصوات كهن آن رابيجواب نميگذاشت. به سبزههاي زرد شده سير دلم نگاه خواهم كرد تا يادم بماند كه تمام شدن را همهتجربه ميكنيم. به آدمهايي كه براي علاقه نشانه ميگذارند و آن را ابراز ميكنند نگاه خواهم كرد و بهسنگ قبر آدمهايي كه آرام گرفتهاند و هيجانهاي خاموششان را حس خواهم كرد. غم را ميبينم كه آدمهارا جمع و منقبض ميكند و شادي كه مثل بال، جسم و روح را تا خدا پر ميدهد. به آدمها در ساحل كهاستراحت برايشان ترسناك است چرا كه شخصيت كاذبشان را از دست ميدهند و به آدمها در خيابان،در اداره و در بازار نگاه ميكنم ببينم ميدانند به كجا ميروند؟! به سفرها و قطارها سر خواهم زد آنجا كهجفتهاي متضاد را از اين سو به آن سوي هستي ميكشند، قطار شب و روز، قطار مرگ و زندگي و بهقصهها كه يوسف و شهرزاد بالقوه را در وجودم يادآور ميشوند. به زيباترين كريستال دنيا به برف نگاهخواهم كرد و رد آن جواهرفروش را تا لطيفترين جواهر دنيا ـ باران ـ جستجو خواهم كرد. به آنكه باقلاب راست پادشاه را صيد كرد و آن ديگري كه با قلاب كج هر روز ماهي ميگيرد نگاه ميكنم، اماقضاوت نميكنم كه كدام صيد بهتري داشتند! به دنبال مولوي در ذرات بياختيار هوا در صد هزاران سالپيش ميگردم و او را آنجا ميبينم. خلاصه به همه طلبها و طربها نگاه خواهم كرد و به بند زبان كههستي را اين چنين تنگ ميكند.


