تبليغاتX
طنین آیه های مقدس
طنین آیه های مقدس

و شاید در لحظه هایی به ضرورت،غم را به عقب بنشانند،آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.

Home Email Archive Designer



لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط سالومه |


دلتنگ مباش،نگفتم دوباره بهار را میبینیم؟نگفتم دوباره پرنده های مهاجر و بنفشه های مسافر در سایه روشن زندگی با ما حرف میزنند؟نگفتم دوباره دریاها موج هایشان را به ما تقدیم میکنند؟خسته مشو!نگفتم دوباره می توانیم مثل پریروز لبخند بزنیم و مهربانی کنیم؟نگفتم کسی دلهای شکسته ما را تعمیر خواهد کرد؟نگفتم قناری آرزو تا ابد در قفس نخواهد ماند؟اشکهایت را نگه دار!غمهایت را به کسی نشان مده!نگفتم دوباره می توانیم کنار حوض مهتاب بنشینیم و عطر گلهای ملکوت را تفسیر و حافظ را عاشقانه تلاوت کنیم؟ابرها را از روی شیشه ها پاک کن!نگفتم دوباره می توانیم به یکدیگر نگاه کنیم؟نگفتم یک شب طوفان ها می روند و ماهی گیران به سلامت باز می گردند؟نگفتم اگر برای پروانه ی تنهایی که در جنوبی ترین علفزار زمین زندگی می کند دعا کنیم تا آخرین سیاره بال خواهد گشود؟شنبه قشنگترین روز هفته است.روزی که اولین بار به تو سلام گفتم و از جنگلهای آسمان برایت یک دامن تمشک چیدم.تو از من پرسیدی:آیا پرتقالها پیر می شوند؟ و من به آفتاب اشاره کردم و به شعری که روی گلبرگها افتاده بود.موهایت را شانه بزن!نگفتم دوباره با کاغذهای رنگی زورقی می سازیم و با آن از هفت دریا می گذریم؟نگفتم دوباره با صدای سوت قطار به یاد روزهای کودکی مان می افتیم؟نگفتم انقدر انارها را دانه می کنیم تا قاصدکها بیایند؟قبل از انکه باران دور شود،پیراهن غصه هایت را بشوی!نگفتم دوباره بهار می آید و ما کنار گلدانهای پشت پنجره به دنیا می آییم؟

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط سالومه |


اسم من چيست؟ خدايا چه کنم يادم نيست!

امشب آماده شدم تا چه کنم؟ يادم نيست!

من که همسايه نزديک شقايق بودم،

پا شدم آمدم اينجا چه کنم ؟يادم نيست!

من چرا از تو بريدم؟ وچرا برگشتم؟

و بنا شد که دلم را چه کنم؟ يادم نيست!

من نشاني دل دربدرم را زیبا،

از تو پرسيده ام. اما چه کنم ؟يادم نيست!

اين نوشته غزل کيست که من مي خوانم؟

اسم او چيست؟خدايا چه کنم يادم نيست!

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط سالومه |


بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهایی که بی تو تکرار می شوند ...

 

 و من در خلوت شب های بی ستاره ام از به تو اندیشیدن عادتی ساخته ام

 

 راز به درازای آرزوهایی که برایت داشتم ...

 

و هنوز نمی دانم برق نگاه کدامین لیلی نی نی چشمان تو را خیره کرد

 

و تیشه ی عشق کدامین فرهاد ریشه ی عشقمان را خشکاند !

 

اما می دانم که چون مجنون تا ابد در بیابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند

 

Image and video hosting by TinyPic

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط سالومه |


ميان تو و من هزاران فاصله است؟
تو مي داني چرا نگاهت نكردم؟
تو مي داني چرا دست هايم مي لرزيد؟
تو مي داني چرا پاهايم ياراي ايستادن نداشت؟
تو مي داني چرا رفتنت را فرياد كردم؟
نه ندانستي
و با اولين فاصله دور شدي
حرير دلم نازك شد
نگاهم كم سو شد
و دست هايم از لرزش افتاد
تو ندانستي
تو ندانستي...!
بار ديگر نگاه پريشانم
برگشت خسته به سوي تو
...سفر داستان سختي بود...

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط سالومه |


Home | Archive | Email