تبليغاتX
طنین آیه های مقدس
طنین آیه های مقدس

و شاید در لحظه هایی به ضرورت،غم را به عقب بنشانند،آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.

Home Email Archive Designer

شيشه ای می شکند...يک نفر می پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر می گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ای پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟؟؟

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 9:27 قبل از ظهر توسط سالومه |




خدایا!
ذهنم پریشان است ؛
قلبم بی قراراست؛
افکارم شوریده اندو
درمانده ام .
پس رشته زندگی ام را
به دستهای امن تومی سپارم
آن گاه طوفان می خوابد
وآرامش تو ؛ حکمفرمامی شود
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط سالومه |


عزیز دل !احساس رقابت ،احساس حقارت است.بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیاندازند.من از انکه دو انگشت بر او باشد انگشت بر میدارم.رقیب،یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست.بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست برود.تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.من این را بارها تکرار کردم !و چیزی نیست که من از آن با تو سخن نگفته باشم.چیزی نیست که برکنار مانده باشد.از آن مرد که بر زین نشسته بود و پای خسته اش رکاب را به گردش میاورد و با این همه،مقصدی نداشت،و از آن پیرزن که پول خردهایش را میشمرد.

از آن رهگذر که چشمهایش چراغهای روشن قصرها را به یاد میاورد. و آن رهگذر که جز خودش چیزی را زنده نمیکرد.از آن مرد راه گم کرده که خیس باران بود و ما آواز شمالی اش را دوست میداشتیم.میشنوید!این آهنگ مرا به یاد یک دریاچه میاندازد،دریاچه ی سیاه شب.

آهنگها تنهایی را تسکین میدهند،اما تسکین تنهایی،تسکین درد نیست.در کنار بیگانه ها زیستن ،در میان بیرنگی و صدا زیستن است. اینک اصوات،بیدلیل ترین جاری شدگان در فضا هستند.وقتی همه میگویند ،هیچکس نمیشنود.به خاطر داشته باش!سکوت اثبات تهی بودن نمیکند.اینک آنکه میگوید،تهی است.و رفتگران بی دلیل نیست که شب را انتخاب کرده اند.

پس از آن غروب رفتن،اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر ،تو بیا شروع من باش

شبو از غصه جدا کن،چکه کن رو باور من

خط بکش رو جای پای،گریه های آخر من

اسمتو ببخش به لبهام،بی تو خالی نفسهام

خط بکش رو باور من،زیر سایه بون دستات

قاب سبز رازقی باش ،عاشق همیشگی باش

خسته ام از تلخی شب ،تو طلوع زندگی باش

"غریبه"

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط سالومه |


خدا گفت:زمین سردش است.چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت؟من.

خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.سینه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد.لیلی هم.

خدا گفت:شعله را خرج کن.زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید.خدا سوختنش را تماشا کرد.

لیلی گر می گرفت.خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید.می ترسید آتشش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد.

آتش زبانه کشید.آتش ماند.زمین خدا گرم شد.

خدا گفت:اگر لیلی نبود.زمین من همیشه سردش بود.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط سالومه |


 

تمام ثانیه ها را پیاده آمدم با تو
وتو نگاه نکردی
چه قدر دلم هوای لحظه ی طوفانی نگاهت را داشت
تو از کدام دقیقه ی حرفم دلت گرفته بود؟
نگاه نکردی
دوباره یاد روزهای قدیم افتادم
چه قدر سرم برای دردسر آن روزها درد می کرد
بدون چتر آمده بودم
شبی که آسمان بی درنگ می بارید
بدون عینک دودی در آن دقیقه ی روشن
کنار دلشوره ی آفتاب راه می رفتم
و آن حرارت نایاب عاشقانه گونه های مرا می سوزاند
چه ساده بودم و کوچک
چرا نمی دانستم
نمی شود هوای چشمهای تورا
پیش بینی کرد ؟!

 

***

به که گویم تو نوازشگر دستان منی

به چه سازی بسرایم دل تنهای تو را

به که گویم که تو آهنگ دل و جان منی

گر چه پاییز نشد همدمو همسایه ی من

به که گویم که تو باران زمستان منی

همه رفتند از این شهر و دلم تنها ماند

به که گویم که تو عمریست که مهمان منی

گر چه خورشید سفر کرده ز کاشانه ی ما

به که گویم که تو عمری مه تابان منی

****

عاشق نشدی زاهد ، دیوانه چه میدانی

بر شعله نرقصیدی ، پروانه چه میدانی

من مست می عشقم ، و ز توبه که بشکستم

راهم مزن ای عابد ، میخانه چه میدانی

لبریز می غمهام ، شد ساغر جان من

من دیدی و بگذشتی ، پیمانه چه میدانی

یک سلسله دیوانه ، افسون نگاه او

ای غافل از آن جادو ، افسانه چه میدانی

تا چند فریب خلق ، با نام مسلمانی

سر بر سر سجاده ، می خوردن پنهانی

عاشق شو و مستی کن ، ترک همه هستی کن

ای بت نپرستیده ، بتخانه چه میدانی

تو سنگ سیه بوسی ، من چشم سیاهی را

مقصود یکی باشد ، بیگانه چه میدانی

تا چند فریب خلق ، با نام مسلمانی

سر بر سر سجاده ، می خوردن پنهانی

روزی که فرو ریزیم ، بنیاد تعصب را

دیگر نه تو می مانی ، نه ظلم و پریشانی

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط سالومه |


شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست
خوش ترين مايه دلبستگي من با اوست
در فروبسته ترين دشواري
در گران بار ترين نوميدي
بارها بر سر خود بانگ زدم
هيچت ار نيست نخور خون جگر
دست كه هست ...

بي ستون را ياد آر
دستهايت را بسپار به كار
كوه را چون پر كاه از سر راهت بردار

وه چه نيروي شگفت انگيزي است
وه چه نيروي شگفت انگيزي است
دستهايي كه به هم پيوسته است
به يقين هر كه به هر جاي درآيد از پاي
دستهايش بسته است

دست در دست كسي يعني پيوند دو جان
دست در دست كسي يعني پيمان دو عشق
دست در دست كسي داري اگر داني دست
چه سخنها كه بيان مي كند از دوست به دوست...

لحظه اي چند كه از دست طبيب
گرمي مهر به پيشاني بيمار رسد
نوش داروي شفا بخش تر از داروي اوست

چون به رقص آيي و سر مست
بر افشاني دست
پرچم شادي و شوق است كه افراشته اي
لشگر غم خورد از پرچم دست تو شكست

دست گنجينه مهر و هنر است
خواه بر پرده ساز
خواه در گردن دوست
خواه بر چهره نقش
خواه بر دنده چرخ
خواه بر دسته داس
خواه در ياري نابينايي
خو اه در ساختن فردايي

آنچه آتش به دلم ميزند اينك هر دم
سرنوشت بشر است
داده با تلخي غمهاي دگر دست به هم

بار اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است ولي
دستهامان نرسيده است به هم ...

تنها ستارم به اندازه تمام ستارها دوستت دارم

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط سالومه |


آن باشم كه در كوهساران با تو گام بر مي دارد بگذار آن باشم كه در كنار تو گل ميچيند بگذار آن باشم كه از ژرفاى احساسات خود به او مى گويى بگذار آن باشم كه راز هايت را به او میگويى بگذار آن باشم كه در غم به سوى او مى روى بگذار آن باشم كه در شادى همراه او مى خندى بگذار آن باشم كه تو عاشقش

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط سالومه |


Home | Archive | Email