شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست
خوش ترين مايه دلبستگي من با اوست
در فروبسته ترين دشواري
در گران بار ترين نوميدي
بارها بر سر خود بانگ زدم
هيچت ار نيست نخور خون جگر
دست كه هست ...
بي ستون را ياد آر
دستهايت را بسپار به كار
كوه را چون پر كاه از سر راهت بردار
وه چه نيروي شگفت انگيزي است
وه چه نيروي شگفت انگيزي است
دستهايي كه به هم پيوسته است
به يقين هر كه به هر جاي درآيد از پاي
دستهايش بسته است
دست در دست كسي يعني پيوند دو جان
دست در دست كسي يعني پيمان دو عشق
دست در دست كسي داري اگر داني دست
چه سخنها كه بيان مي كند از دوست به دوست...
لحظه اي چند كه از دست طبيب
گرمي مهر به پيشاني بيمار رسد
نوش داروي شفا بخش تر از داروي اوست
چون به رقص آيي و سر مست
بر افشاني دست
پرچم شادي و شوق است كه افراشته اي
لشگر غم خورد از پرچم دست تو شكست
دست گنجينه مهر و هنر است
خواه بر پرده ساز
خواه در گردن دوست
خواه بر چهره نقش
خواه بر دنده چرخ
خواه بر دسته داس
خواه در ياري نابينايي
خو اه در ساختن فردايي
آنچه آتش به دلم ميزند اينك هر دم
سرنوشت بشر است
داده با تلخي غمهاي دگر دست به هم
بار اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است ولي
دستهامان نرسيده است به هم ...
