تبليغاتX
طنین آیه های مقدس
طنین آیه های مقدس

و شاید در لحظه هایی به ضرورت،غم را به عقب بنشانند،آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.

Home Email Archive Designer

نغمه درد

 

 

در منی و اينهمه زمن جدا

با منی و ديده ات بسوی غير

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غير

 

غرق غم دلم بسينه می طپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی كه بی خبر زمن

بركشی تو رخت خويش ازين ديار

 

سايه توام بهر كجا روی

سر نهاده ام به زير پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا كه بر گزينمش بجای تو

 

شادی و غم منی بحيرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشيم كه بی خبر ز خويش

گشته ام اسير جذبه های ماه

 

گفتی از تو بگسلم ... دريغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خويش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شكستنی است؟

 

ديدمت شبی بخواب و سرخوشم

وه ... مگر بخواب ها به بينمت

غنچه نيستی كه مست اشتياق

خيزم وز شاخه ها بچينمت

 

شعله می كشد به ظلمت شبم

آتش كبود ديدگان تو

ره مبند ... بلكه ره برم بشوق.

در سراچه غم نهان تو

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط سالومه |


گناه

 

 

 

گنه كردم گناهی پر ز لذت

كنار پيكری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه كردم

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

 

 

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

نگه كردم بچشم پر ز رازش

دلم در سينه بی تابانه لرزيد

ز خواهش های چشم پر نيازش

 

 

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

پريشان در كنار او نشستم

لبش بر روی لب هايم هوس ريخت

زاندوه دل ديوانه رستم

 

 

فرو خواندم بگوشش قصه عشق:

ترا می خواهم ای جانانه من

ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

ترا  ای عاشق ديوانه من

 

 

هوس در ديدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پيمانه رقصيد

تن من در میان بستر نرم

بروی سينه اش مستانه لرزيد

 

 

گنه كردم گناهی پر ز لذت

در آغوشی كه گرم و آتشين بود

گنه كردم میان بازوانی

كه داغ و كينه جوی و آهنين بود

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 9:9 قبل از ظهر توسط سالومه |


 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط سالومه |


دیروز تو را خواندم

غزل چشمهایت به دلم نشست

امروز مثنوی خداحافظی نگاهت را

ورق ورق مرور کردم

          احساس میکنم

قصیده بازگشت تو هنوز

بوی انتظار می دهد

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط سالومه |


مرا ببخش بخاطر تمام حرفهايي که به تو نگفتم
مرا ببخش بخاطر نداشتن واژه هايي زيبا تا ثابت کنم
که هميشه با خود و با تو صميمي خواهم بود
و اگر نمي تواني آنرادر عشقم حس کني
پشيمان هستم که به اندازهء کافي نثارت نکردم
اما بخاطر عشق خود پشيمان نيستم
بخاطر احساس خود نيز پشيمان نيستم
آنگونه که دستانت را لرزان ساختم و قلبم مي شتابد
چيزي را پس نخواهم داد
چرا که با عشق تو هزاران زندگي را در يک زندگي گذرانده ام
و هرگز نمي توانم
براي عشق پشيمان باشم
شايد ساعاتي تو را غمگين کرده ام
اما به تمامي آن خاطرات مي انديشم
مي دانم که مي بايست مي يافتم
بهترين را برايت
و اکنون قول خواهم داد
و اگر اين را در چشمانم نمي بيني
در باقي زندگيم پشيمان خواهم بود
همه ما اشتباه مي کنيم
مهم نيست که چقدر سخت تلاش مي کنيم
اما قلبها مي شکنند
هنگاميکه پشيماني به سراغمان مي آيد
و ما يکديگر را به دليلي نمي بخشيم
                                                                                                                         
 
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط سالومه |


ای عزیز!

راست می گویم.

من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام.

قلمم را دیده ام چنان که گویی بخشی از دست راست من است و کاغذ را.

من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام.

من ایتجا"من"را دیده ام-که اسیر زندان بزرگ نوشتن بوده است،همیشه ی خدا،که زندان را پذیرفته،باور کرده،اصل بودن پنداشته،به آن معتاد شده،و به تنها پنجره اش که بسیار بالاست دل خوش کرده...

و آن پنجره تویی عزیز!

آن پنجره،آن در،آن میله ها،و جمیع صداهایی که از دور دستها می آیند تا لحظه یی،پروانه وش،بر بوته ی ذهن من بنشینند،تویی...

این،می دانم مدح مطلوبی نیست

اما عین حقیقت است که تو گرفتار زندانی خویشی

این زندانی،اسیر تو نیست-

که ای کاش بود

در خدمت تو ،مرید تو، بنده ی تو...

و این همه دربند نوشتن نبود.

اما چه می توان کرد؟

تو تیماردار کسی هستی که هرگز نتوانست از خویشتن بیرون بیاید

و این،برای خوبترین و صبور ترین نیز آسان نیست.

میدانم.

اینک این نوشته ها

شاید باعث شود که در هوای تو قدمی زنم

در حضور تو زانو بزنم

سر در برابرت فروآورم

و بگویم:هر چه هستی همانی که می بایست باشی،و بیش از آنی،و بسیار بیش از آن.به لیاقت تقسیم نکردند،والا سهم من در این میان ،با این قلم و محو نوشتن بودن،سهم بسیار ناچیزی بود،شاید بهترین قلم دنیا،نه بهترین یاور...

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط سالومه |


Home | Archive | Email