تبليغاتX
طنین آیه های مقدس
طنین آیه های مقدس

و شاید در لحظه هایی به ضرورت،غم را به عقب بنشانند،آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.

Home Email Archive Designer
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط سالومه |


اينها واگويه هاي دلم است وقتي که نيستي

ميداني مي خواهم بنويسم اما نميدانم از چه و چگونه.هميشه روزهاي با تو را تصوير کرده ام اما تجربه بي توبودن را ......................... تلخ است.حالا که نيستي تازه فاصله ها را ميفهمم.ميداني اين روزها که خالي از تو برايم ميگذرد،تازه دريافته ام همه اين سالها چقدر تنها زيسته ام.تازه فهميده ام هيچوقت نخواسته ام تنهايي ام را باور کنم حالا ديگر خسته ام.سنگيني غم اين روزها ميدانم که مرا ميشکند.کسي لبخندهايم را دزديده است.اه........حاصل اين همه روزهاي عمرم چه بود؟........... نميدانم آرامشم کجاست؟.................

ميبيني .همه دارائيم را گم کرده ام.نميدانم شايد کسي همه چيز را برده است بايد بروم.بايد چندي کوله بار تنهايي ام را بر دارم واز اينجا بروم.نميدانم تا کجا.تاکي.اما بايد بروم نيستي و حتي نميدانم هنوز اين سياهه ها را و مرا حوصله ميکني يا نه.اما مينويسم بيش از تو تکرار مکررات است براي دلم،تا آنروز که نفسهايم به خاموشي گرايد به اميد روزهاي گم شده خوشبختي

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط سالومه |


                                                                          
                                                                                                                           
                                                                                                                
                               
 
                                                                                         
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط سالومه |


 
گر دلم مي نوشت ،زبانم ميمرد
گر زبانم مي گفت ،دلم مي شکست
سکوت تنها چاره ي من بود
آنجا که قلبم شکست
درد هايم را فقط،آسمان ميدانست
ستاره ها يگانه شاهد هايم بودند
عيبشان اين بود ...
حرف هاشان را ستاره اي ميگفتند!

زبانشان را زميني ها نميدانستند
من ميدانستم ،اما...
سکوت تنها چاره ي من بود
سکوت و انتظار
تا بيايد مردي که آسمان بشناسدش
بداند ابر چيست
بداند اشک چيست
زبان ستاره ها را بفهمد
تا او معني کند چشمک ستاره ها را براي زمين

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط سالومه |


کنون تجربه میکنم بیستمین سالمرگ

                           زندگی ام را

                           و تو بیا نگاه کن

که چه زشت به لحظه های بی تو بودن

میخندد!

شب قبل از مرگ است

هوا ابری و آسمان بارانی

امشب واژهها چه سخت به ذهن آبی ام تلمبار

میشوند!

شاید گلایه خواهد کرد

                          از نبود و نیامدنت

تو بگو

کدام شب را بی فکر من روز میکنی

کدام جادو لحظه هایت را پر کرد

که حتی نگاهی به تنهایی ام نمی کنی

روز مرگ من باز فرا خواهد رسید!

من اینجام،اینجا!

گور من اینجاست،مرا پیدا کن

هر که خواهی باش،   اما باش

وبرای روح مردهام،    مرحم باش

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط سالومه |


من اعتراف میکنم که دستهای سنگیم بدون تو شکسته اند
من التماس می کنم که در نگاه ساکتت دوباره پر شوم ز اشک
دوباره پر شوم زآه
وبگذرم از این هوای پر گناه
چگونه می توان نشست
چگونه می توان ندید
چگونه می توان نخواند
در این دیار پر سکوت چگونه می توان شنید
چه روزها که آمدند نیامدی
چه هفته ها که می روند نیامدی
ومن پر از دوباره ها دوباره ها دوباره ها
قسم به او
قسم به آبی حضور او به غربت شکسته ام قدم گذار
غریب تر زغربت پرندگان بسته پر
شکسته تر زماهی شکسته تنگ بی خبر
                       در این زمانه خراب خراب تر زنام وننگ سربی تبر
عزیز دل مرا ببر
مرا ببر از این دیار نا مراد به سر زمین جاودانه حضور حامی خودت
مرا ببر از این کرانه های زرد به ساحل غریب آبی خودت
دلی که سرگران ودربه در اسیر درد گشته است
بخوان بخوان به واد ی خودت
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 ساعت 8:8 قبل از ظهر توسط سالومه |


ای کاش همه فرصتها به گل سرخ ختم میشد.ایکاش مردم برای تولد یک حرف شادمانی میکردند.ایکاش من و تو در آسمان راه میرفتیم و از ماه نورانی تر میشدیم.آه!چه فرصتهای عزیزی را در جوی محله مان گم کردیم!چه صداهای قشنگی را هیچوقت نشیندم.چه دستهای گرمی را در صبحگاهان غربت نفشردم!چه سروها که به من سلام کردند و من سکوت کردم ! چه ستاره ها که به من نگاه کردند و من دیده از آنها برگرفتم.چه میتوان گفت از آن همه کلمه ای که در کناره ی صدای تو خاموش ماندند!از آن همه عاشقی که شیرین را نمیشناخت.از انهمه پایی که با کویر آشنا نبودند و از آن همه دستی که به تیشه ی فرهاد نرسیدند.

ایکاش همه نفسها به تو میرسید و همه اشکها از نام تو سرچشمه میگرفت و همه خنده ها با یاد تو طنین میافکند.ایکاش من بی اندوه تو بسر نمیبردم.ایکاش من بی لبخند تو شب را به صبح نمیرساندم.

آه!چه روزها که در پی تو همه کوهها را پشت سر گذاشتم.وچه شبها که در فراق تو به ماه خیره شدم.

وقتی به ماه نگاه میکنی مرا به یاد آور !وقتی ستاره ها را در ایوان تاریک خانه ات میشماری،نام مرا زمزمه کن.من آن کودک دیروزم که در حیاط مهربانی تو هفت سنگ بازی میکرد و دریا را بیشتر از صخره ها دوست داشت وبه همه پرستوها احترام میگذاشت و قلبش پر از شقایق بود.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 7:21 قبل از ظهر توسط سالومه |


از من مخواه که احساسم را لابلای کتابهایم پنهان کنم.کاغذ پاره های سپید من امشب دگرگون اند.صدایم به صدای خفیف برگهایی که آخرین سرود زندگی را زیر پای رهگذران زمزمه میکنند گره میخورد کاش مثل همه میشد،می آمدی و قطعه ای از ماه را با خود می آوردی آخر نگاه تو و رایحه حرفهای تو به من عمری دوباره میبخشد.

از اینکه هفت کلید هفت دروازه بهشت را از دست بدهم نگران نیستم ،بلکه محروم بودن از دیدار تو مرا دچار ترسی بی پایان میکند.سر کش ترین آرزوهایم وقتی تو را می بینند رام میشوند.اگر اشاره کنی اهرام ثلاثه مصر را بر دوشم میگذارم و کنار برده های فراموش شده رنج میبرم و زخم شمشیر را به جان میخرم.

صدای تو کلید همه ی دروازه های ابری است.کنار من بنشین و حرف بزن تا هیچ دروازه ای بسته نماند.میخواهم خودم را از همه ی کلمه ها بتکانم اما آیا شور و شوق کودکانه من که در فضا معلق مانده ،میتواند احساسم را به تو بگوید؟

به چشمانت قسم پیش از خلقت پرندگان هر روز دلم به سوی تو پرواز میکرد تا خورشیدهای تازه راببیند.

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385 ساعت 7:51 قبل از ظهر توسط سالومه |


هر چه میشمارم گامهایم فرد شده،

دستهایم فرد شده،

چشمهایم فرد شده،

قلبم فرد شده،

به گمانم همه ی هستی من یک فرد شده...

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط سالومه |


امروز میخوام درباره نظراتی که دوستان برام ارسال کردند ،صحبت کنم.امیدوارم بیان و بخونند و جوابشون را بگیرند.

اول اینکه پریا جون اومده بود بعد از یک عالمه تعریف برام نوشته بود که تو هم مثل همه ی ما دیوونه ای.من این را قبول ندارم.ما هیچ کدوم دیوونه نیستیم.اگه دیوونه بودیم تلاش نمیکردیم دلتنگی هامون را باهم قسمت کنیم.ما اگه دیوونه بودیم هیچ وقت با غصه هامون گریه نمیکردیم و به شادی های گذرا نمیخندیدیم.

دوم اینکه یه خانومی به اسم دلارام با یه فکر بچه گانه ازم پرسیده بود که تو یا عشقت کدومتون متولد سال ۱۳۶۴وکدومتون متولد سال۱۳۷۲ هستید من نمیدونم که از چه فلسفه ای به این نتیجه رسیده بود؟دیگه اینکه نه من متولد ۶۴هستم و نه عشقی دارم که بخواد متولد سالی باشه.شاید بخاطر آدرس وبم این فکرو داره ولی این آدرس یه چیزه کاملا تصادفیه.

قربون همهتون سالومه.

 

تكيه به شونه هام نكن... من از تو افتاده ترم.... ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم..... كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم... يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم.... من نه قلندر ميشمو.... نه قهرمان قصه ها.... نه برده ء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم! قشنگيه قسمت ماست! كه ما به هم نميرسيم

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385 ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط سالومه |


با من قهر نکن تو را قسم به اطلسيهاي غمگين

با من بمان تو را به دلگيري تمام بارانها قسم

کمي به نگاههايم بينديش راه کعبه قلب تو تا به کي به روي چشمهاي من بسته خواهد ماند؟

اي تمام زمزمه ها زنده به ياد نفست بيا و ببين چگونه با سيل اشکهايم از تو عذر خواهي مي کنم.

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385 ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط سالومه |


روزاي خيلي طلايي يادته؟ روز ترس از جدايي، يادته؟

روز تمرين اشاره يادته؟ شب چيدن ستاره يادته؟

شعراي کتاب درسي يادته؟ يادته گفتي مي ترسي ،يادته؟

عکسمون تو قاب عکس و ، يادته؟ بله بدون مکث و يادته؟

دستمون تو دست هم بود يادته؟ غصه هامون کم کم بود، يادته؟

چشم نازت مال من بود يادته؟ ديدن  تو قدغن بود يادته؟


روزگار قهر و آشتي يادته؟ هيچ کس و جز من نداشتي ، يادته؟

روياهاي آسموني ،يادته؟ قول دادي پيشم بموني، يادته؟

روزاي بي غم و غصه يادته؟ ببينم اول قصه يادته؟

عصر ابراز علاقه يادته؟ خبر خوش کلاغه ،يادته؟

دست گرمت تو زمستون يادته؟ شونه من زير بارون يادته؟

واسه خنده اجازه يادته؟ اونا که مي گفتي رازه ؛ يادته؟

يادته فال هاي حافظ تو حياط ؟ يادته قسم جون شاخه نبات؟

گل سرخا رو نچيديم يادته؟ يه روزي هم و نديديم ؛ يادته؟

حرفامون سر صداقت يادته؟ تو ، تو مجازات خيانت ، يادته؟

پنهوني سر قرارا ، يادته؟ تأخيرات توي بهارا يادته؟

گوش نداديم به نصيحت، يادته؟ گشتنت دنبال فرصت يادته؟

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385 ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط سالومه |


گر کلمات همراه من نباشند دلم می پوسد. اگر فرصت نوشتن را از من بگیرند مثل درختی که به شوره زاری دور تبعید شده باشد از ریشه خشک می شوم. اگر کلمات از من بگریزند و تنهایم بگذارنند از درون می گدازم. من شب و تنهایی را با کلمات دوست دارم. این سه چیز همیشه به دادم رسیده اند. در آخرین لحظه ای که نزدیک بوده از بالای غفلت و سر گردانی سقوط کنم دستم را گرفته اند و به سوی خود کشیده اند. هنگامی که فکر می کردم روبرویم هر چه هست سنگ است و همه کوچه ها بسته است و همه چراغها خسته و خواب آلوده اند و همه دستها ریاکار و نا رفیق اند کلمات به سراغم آمده اند. بارها با آنها خلوت کرده ام و سبک شده ام.


اگر از همه دنیا یک مداد و یک دفتر به من بدهند راضی ام. می خواهم تا زمانی که کوه ها ریگ می شوند و زمین و دریاها از هم می شکافند و آسمان پایین می افتد و اسرافیل در صورش می دمد بنویسم و بنویسم و بنویسم.

با کلمات می شود به همه چیز رسید. می شود پاییز را صبح زود سوار قطار کرد و به سفری بی بازگشت فرستاد. می شود از تابستان قایقی برای تو قرض گرفت. می شود دره های دور افتاده را به آسمان برد و در اعماق اقیانوسها برای ماهی های دلتنگ مرثیه خواند. می شود ار بهار هزاران گوشواره سبز برای دخترکان غریب ساخت. می شود صدای خود را به یک شکوفه سیب پیوند زد. می شود برای اشکهای تو زیباترین دستمال را دوخت. می شود...

می خواهم بنویسم و بنویسم و بنویسم. چندان که جز کلمه ای روشن هیچ چیز از من باقی نماند....

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385 ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط سالومه |


لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385 ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط سالومه |


Home | Archive | Email