تبليغاتX
طنین آیه های مقدس
طنین آیه های مقدس

و شاید در لحظه هایی به ضرورت،غم را به عقب بنشانند،آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.

Home Email Archive Designer
از این همه تکرار خسته شده ام. از این گردش یکنواخت لیل و نهار. بیدار شدن و خوابیدن. از خانه رفتن و به خانه آمدن. سلامهایی که بوی کهنگی می دهند. چراغهایی که به رنگ نا امیدی اند. نگاه های بی رمق. لبخندهایی که به بن بست می روند و آبهایی که طعم سراب می دهند.


دلم از این همه تکرار گرفته است. دفترهای تکراری. نفسهای تکراری. شوقهای تکراری. گریه های تکراری. خشمها. مهرها. شادیها و غمهای تکراری.

ای ساعتهای پر شتاب مرا کجا می برید؟ چه خبر بکری برایم دارید؟تا کجا باید با شما بیایم؟ بس است. خسته ام. بگذارید دلم را در گوشه آسمانی دیگر بیاویزم.  بگذارید کمی بایستم تا دنیا از بالای سرم رد شود!

چقدر از این پنجره درهم و برهم به سالهای رو به رو خیره شوم؟ چقدر پلکهایم را به زحمت باز نگه دارم؟ چقدر فردایی را که نیامده است  در آغوش بگیرم؟

چرا کسی به خانه من نمی آید؟ کسی که بهانه ای شگفت برای گریه کردن به من بیاموزد. چرا کسی قطره ای باران برایم نمی آورد؟ چرا کسی تپش سراسیمه قلبم را نمی بیند؟چرا کسی پروانه هایی را که در کودکی گم کرده ام به من نشان نمی دهد؟

ای میوه هایی که هر زمستان می روید و هر تابستان می آیید. تنهایم بگذارید! من میوه ای دیگر می خواهم. میوه ای که هیچ کس از آن نچشیده باشد. من به دنبال پرنده ای تازه ام. آواز همه بلبلان تکراریست. بالهای همه طوطیان غبار آلوده است.

از این همه تکرار می گریزم. به کجا؟ نمی دانم. شاید یه جایی که اشیا و آدمها در آنجا هرگز فرسوده نمی شوند و چین نمی خورند. جایی که خورشید فقط از مشرق طلوع نمی کند. جایی که درختان آواز می خوانند. پرندگان جاری می شوند و سنگ ریزه ها می رقصند. جایی که فردا به رنگ دیروز است و دیروز به رنگ امسال و امسال به رنگ پس فردا که من نیستم.

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385 ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط سالومه |


مهربانان! ای کسانی که قلبهایتان آینه تر از رودهاست و عطر لبخندتان باغهای شمال را به پرواز در می آورد! ای همه زیبایانی که بهشت به شما رشک می برد! ای همه دوستان صمیمی! ای سلامهای قدیمی! به من بیاموزید که چگونه مهربان باشم. چگونه با یاسها همزبان باشم. به من بگویید چگونه می توانم با فرشته ها دوست بشوم. چگونه می توانم به شما بگویم دوستتان دارم.


من گاهی از خودم می گریزم و فراموش می کنم به قلبم صبح به خیر بگویم. من گاهی راه خانه روحم را گم می کنم. گاهی تا صبح در خیابانهای تشویش پرسه می زنم. گاهی هیچ چیز را نمی بینم. نه گلهای خوشبوی پامچال را و نه باغهای رنگین خیال را. گاهی هیچ چیز را نمی شنوم. نه صدای مهر آمیز شما را و نه موسیقی خوش چراغها و میوه ها را.

یاران مهربان عشق را به من بیاموزید! عشق را نشانم بدهید! عشق شبیه چشمهای شیرین است یا پیچکهایی که هر ساعت به سوی خدا قد می کشند؟

به دلم بگویید چگونه او را دوست داشته باشد. به لبم بگویید چگونه نامش را تلفظ کند. به من بیاموزید که چگونه از لابه لای باران او را صدا کنم. اگر دلتان خواست چشمهایم را با چشمهای یک پروانه عوض کنید. قلبم را بگیرید و قلب یک قناری را به من بدهید. کمکم کنید تا عاشق بشوم.

من زندانبان عاطفه های خویشم و سالهاست که آنها را در سیاهچال جانم محبوس کرده ام. دلم برای اشکهایم تنگ شده است. می خواهم یک شب با غمهایم تنها باشم. از سکونت در این کوچه تاریک و بن بست که هیچ معشوقه ای از آن گذر نکرده است خسته شده ام. بی قراری را به من بیاموزید . به من بگویید که چگونه دلم برای او تند تر بتپد.

دوستان با صفا! سپیدترین کبوتر را برایم بیاورید تا پیغامم را بر پایش ببندم و به سوی او پرواز دهم:

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط سالومه |


 
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط سالومه |


لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط سالومه |


ای خدایی که همه دلها به نام تو آغاز می شود و همه عشقها از نگاه تو سرچشمه می گیرد!  


ای خدایی که واژه ها را آفریدی و به درختان توفیق دادی که مداد بشوند به کاغذها همنشینی با شعر ها را عطا فرمودی!

ای خدایی که برای خوشبختی دریاها باران را دمادم فرو فرستادی و به خاطر گل روی خورشید به کوه ها گفتی هرگز راه نروند!

یک روز دروازه های ابدیت را به روی من باز کن . بگذار دمی در کوچه های بهشت بیاسایم!

ای خدایی که سراغت را از شمعها می توان گرفت و ستاره ها به شوق تو می درخشند!

ای خدایی که همه آلاله ها تو را می خوانند و همه جاده ها دوست دارند به تو ختم شوند!

روح مرا مثل پر پروانه ها زیبا کن و مرا در میان گرگهای نفس و گناه تنها مگذار!

ای خدایی که از تمام باغها زیباتری و زیبایی آفرینه ها را دوست داری!

ای خدایی که گلها را همسایه دائمی من قرار دادی تا روزهای خوشبوی ازل را فراموش نکنم!

ای خدایی که هر روز و هر شب پشت پلکهایم می آیی و چشمهایم را با خود به ملکوت می بری!

دلم را مالامال از عشق آینه ها کن و ابرهای مسافر را به سوی باغچه ام بفرست!

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط سالومه |


امشب که سقف بی ستاره اتاقم بر سرم سنگینی می کند مانده ام که از چه بنویسم. از آنهایی که دیروز با من بوده اند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی؟

از چه بنویسم؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است؟ از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟

از چه بنویسم؟ از نامه ای که هرگز به سویت نفرستادم یا از ترانه ای که هرگز برایت نسرودم؟ از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم یا از بدرودی که هرگز آن را بر زبان نیاوردیم؟

من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم. من دلبسته درختی هستم که فرصت نشد اسممان را رویش حک کنیم. من منتظر پنجره ای هستم که عطر تو را دوباره به من نشان دهد. من دیوانه ساقه های یک اقاقیا هستم که اولین بار در خواب سپید تو رویید.

ای عشق ناگزیر! اگر قرار باشد بنویسم باید در همه سطرهای دفترم حضور داشته باشی. نفسهای تو می تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند.

من بی قرار حرفهای ناب توام. حرفهایی که هزاران سال دیگر در یک بعد از ظهر آفتابی با من خواهی گفت. من از اولین روز آفرینش چشم به راه نگاه جذاب توام. کی مرا می بینی؟؟!!!

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط سالومه |


کاش میشد

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط سالومه |


میروی با اشک حسرت دیده ام را تر کنی

می روی تا با نبودن عشق را پرپر کنی

آن  همه گفتی نگاهم با نگاهت زنده است

من نباشم می توانی روزها را سر کنی؟

در نبودت گریه کردم

اینکه احساس کنی اینکه شور گریه ام را حس کنی

 باور کنی سبز درعشقت شدم

کم کم تو دانستی ولی عاقبت میخواستی درقلب من خنجرکنی

بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره

کاش میشد قصه عشق مرا باورکنی

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط سالومه |


بغضم شکست،بامن چيزدگربگوئيد

ازقصه های خوب وبی دردسربگوئيد

بامن دگرمگوئيدازروزهای هجران

ازوصل عاشقان دروقت سحر بگوئيد

ديگربس است گفتن ازگريه شبانه

ازلحظه های ناب وشيرين تربگوئيد

آهی دگرنمانده سودای ناله سازم

ازناله ای که داردبردل اثر،بگوئيد

درآسمان چشمم ديگرستاره ای نيست

ازشهرروشنی، ازشمس وقمربگوئيد

اصلا به من چه مربوط.....ازهرچه دوست داريد

ازعاشقی که مانده بی همسفربگوئيد

بغضم شکست....آری....ازفرط بيقراری

ازمن اگرکسی هست ديوانه تر، بگوئيد

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط سالومه |


از شکوه   دیدارت ،  عقلها  همه  مدهوش

خلقها   همه عاشق   ،  دستها  همه  آغوش

 

درتحیراز چشمت   من  نه  لب   فروبستم

دیده ام جهانی را   در فروغ   تو  خاموش

 

تا که عطرلبخندت   درسکوت شب  پیچید

در نسیم شب بوها  مانده ام  سرا پا  گوش

 

چون  به کوی  مستانت  هر شبم   گذر افتد

می رسد زهرسویی  بازبانگ   نوشا نوش

 

مانده ام زخودغافل زین فراق و این مشکل

داغ عشق تو در دل ،  بارهجرتو  بر دوش

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط سالومه |


به من گفت بیا 

به من گفت بمان

به من گفت بخند

به من گفت بمیر ،

آمدم ، ماندم ، خندیدم ، مُردم ...

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط سالومه |


آسمان تنها نیست

من هستم.خدا هست

وقت کم نیست

در هجوم بی وقت شاپرک ها

در تکرار بی فصل نسترن ها

در گیجاویج تصویرها تردیدها

خدا هست.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط سالومه |


دشتها آلوده است

در لجنزار، گل لاله نخواهد روئید

 

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم

 

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را

علف هرزه ی کین پوشانده است

 

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست!

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست!

 

 

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست.

 

 

حمید مصدق/ تابستان 57

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط سالومه |


در حوالي بساط شيطان
 
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم

دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند .

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي

 مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از

روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را .

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم

را توي صورتش تف كنم .

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن

 كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد.

 مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند .

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو

 زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر

 چيزي فريب مي‌خورند .

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت .
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي

ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم .

با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد .
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه

عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم

گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام .

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را

بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود .

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را .

و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385 ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط سالومه |


خداوندا کسی پشت پرچینی نگاهم کرد

نگاهم کرد و با افسون چشمش سر براهم کرد

پریشان موی شبهای زمستانم چه میگوید

که با لالای حزن انگیز پوچی ،غرق آهم کرد

نگاهم کرد و مکثی کرد و معنایی به چشمم داد

و بعد از آن برایم سفره ای از غم فراهم کزد

سفر،غربت،اسیری،در به در بودن چه میگویم

که تنها شوق ماندن در کنارت بی پناهم کرد

من امشب از کنارت می روم این را یقین دارم

فراموشم مکن،من هم فراموشت نخواهم کرد...

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط سالومه |


سوگند به شبنمهایی که پیش از بیدار شدن خورشید به دنیا مایند و به گلهایی که خوشبوتر از همه ی خاطره های زمین هستند،از عشق گفتن و نوشتن آسان نیست.عشق کوچه ایست که آهنگ اشتیاق قلبها را در آن میتوان شنید.عشق افقی است آبی که نگاه بارانی عاشقان به آن دوخته شده است.عشق نفسهای کودکی شادمان است که از غصه های ریز و درشت عالم چیزی نمیداند.تو از عشق چه میدانی؟اولین بار عشق را در کجا دیدی؟چه وقت با او حرف زدی؟چه کسی به تو گفت عشق چه رنگی است؟عشق گاهی به رنگ آسمان است و گاهی به رنگ پرهای پرستویی که به دنبال آشیان میگردد و گاهی دیگر به رنگ آرزوهایی که در قلبهامان پنهان کرده ایم.من از عشق وضو میسازم.من با عشق نماز میخوانم.من در عشق غرق میشوم.من بی عشق در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است میپوسم.من بی عشق میمیرم.با عشق میتوان حرف زد.با عشق میتوان راه رفت.با عشق میتوان گریه کرد.با عشق میتوان همه ی دیوارها را برداشت و به جای آن پنجره کاشت.سوگند به چشمهای تو که همیشه بیدارند،بزرگترین درس  هستی جز این دو حرف نیست:بی عشق نمیتوان زیست.

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385 ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط سالومه |


لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط سالومه |


نگفتن از تو برایم سخت است


آن سان که ندیدنت سخت تر

باید مو به مو مدحت گفت

پابلو هم این را می داند

دوری ات برای شاملو هم

" آزمون تلخ زنده به گوری است"

اما من

نیستی خودم را

در دوری از تو می بینم

نفسهایم به شماره می افتند

وقتی صدای قدم هایت را می شنوم

 که آهسته از من دور می شوند

خیره به قلب خود می نگرم

زیر و رو می کنم قلبم را

برای پیدا کردن جای پایی از تو!

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط سالومه |


غروب


و باز عطر دلتنگی

چشمان خیسم را می بندم

دانه های تسبیح   مهر  سجاده

غروب

من و تو

زیر ستاره باران آسمان

خواب یک ستاره

یک نور

غروب

چشمان تو

اولین ستاره ها در آسمان

...

صورت آسمان سرخ است

مثل گونه های من

آسمان شب سیاه است

مثل چشم های تو

غروب

و یک دل که می خواهد ببارد

غروب بهانه ی خوبی است برای دلتنگی !

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط سالومه |


گناهش این بود که خدا را در او دید

گناهش این بود که خدا را معشوق ،و در معشوق دید:

"من خدا را در او دیدم"

او همه حرفش از عشق بود،

و گناهش این بود که با همه ی علم ندانست که در چنان وانفسایی،معشوق که خود عاشق نباشد،قدر این عشق به جا نتواند آرد

عشق چیره بر وجود عاشق است و نه الزاما بر معشوق.

تفریق،میان معشوق و عشق و عاشق شدنی است،اما میان عاشق و عشق محال است

معشوق می تواند عاشق باشد یا نباشد،میتواند حتی خبری اش از عاشق نباشد

گناهش این بود که ندانست خدا معشوق نمیتواند بود.ندانست که منزلت عاشق بسی برتر از معشوق است و لذت عاشقی بسی بیشتر.

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط سالومه |


رهگذر ،پاییز است.صفا آوردی...لحظه ای داخل کلبه بمان که هوا بارانی است

بیرنگ تر از آنم که بی رنگ بمیرم،از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم،من آمده بودم که تا مرز رسیدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم،تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم،شاید که خدا خواست که تنها بمیرم.

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط سالومه |


به ساعت نگاه می کنم حدود سه نصفه شب است چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره می روم سوسوی چند چراغ مهربان و سایه های کشتزار شب گردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ اسما نی چند خروس از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام و خوشحال که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است اری از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم \" سالهاست که مرده ام \"
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385 ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط سالومه |


مرا ببخش برای عشق صادقانه ‌ام . . .

                مرا ببخش برای حسّ بچه ‌گانه ‌ام . . .

                              مرا ببخش برای نگاه عاشقانه ‌ام  . . .

آری مشکل از من بود ،

                  کودکی از من ، سادگی از من ،

                                باشد ، همه ی تقصيرها با من . . .

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385 ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط سالومه |


join alpha-Q group
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385 ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط سالومه |


Home | Archive | Email