تبليغاتX
طنین آیه های مقدس
طنین آیه های مقدس

و شاید در لحظه هایی به ضرورت،غم را به عقب بنشانند،آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.

Home Email Archive Designer

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط سالومه |


الهی،اگر از من بپرسند کیستی ،چه گویم؛
الهی،هر چه بیشتر فکر می کنم دورتر می شوم.
الهی،تو پاک آفریده ای،ما آلوده کرده ایم.
الهی،به سوی تو آمدم؛به حق خودت مرا به من برگردان؛
الهی،دل بی حضور،چشم بی نور است.
نه این صورت بیند و نه آن معنا.
الهی،شکرت که فهمیدم که نفهمیدم.
الهی،شکرت که این تهی دست پا بست تو شد.
الهی،نه خاموش می توان بود و نه گویا؛
در خاموشی چه کنیم، در گفتن چه گویم.
الهی،کام را به حلاوت تلاوت شیرین بدار!
الهی،وای بر من اگر دلی از من برنجد!
الهی،در بسته نیست ، ما دست و پا بسته ایم.
الهی،دل به جمال مطلق داده ایم، هر چه باداباد..

.

 

و من انگار كه مجنون شده ام

 

ومن انگار كه نه

 

مجنون هستم!

 

ومن انگار

 

از اول هم

 

 مجنون بودم

 

و من انگار

 

در پي اش مي گشتم

 

در پي يار كه نامش

 

 ليلي است

 

ليلي من

 

 بهتر از برگ گل است

 

ليلي من مهربان تر از تو است

 

گرچه گاه به گاهي

 

 من

 

اين من كوچك

 

 می برم از یادش

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط سالومه |


نمی بخشمت بخاطر تمام خندهایی که از صورتم گرفتی به خاطر تمام غم هایی که به صورتم نشاندی نمی بخشمت بخاطر دلی که برایم شکاندی نمی بخشمت بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی بخاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم هک کردی هنوزم عاشقتم به خدا قسم که می تونم منجی دل تو باشم.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط سالومه |


برای آنکس که عاشقانه دوستش دارم.

عزیز دل میان یگانگی و بیگانگی هزار خانه است .آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.کسانی هستند که ما به ایشان سلام میگوییم و یا ایشان به ما.آنها با ما گرد یک میز مینشینند چای میخورند ،میگویند و میخندند "شما"را به "تو"و "تو"را به "هیچ"بدل میکنند.آنها میخواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند.مینشینند تا بنای"تو"فرو بریزد.مینشینند تا روز اندوه بزرگ.آنگاه فرا رسنره ی نجات بخش هستندآنچه بخواهی برای تو میاورند،حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشدوسوگند میخورند که در راه مهر ،مرگ،چون نوشیدن یک فنجان چای سرد ،کم رنج است.تو را نگین میکنند در میان حلقه ی گذشته هایشان .جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند-و در دفتر یاد بودهایشان خواهند نوشت.زمانی فداکاری و اندرزهایشان چون زرورقی افسانه ای،ضربه های تند طوفان را تحمل میکند:آن طوفان که تو را-در میان گرفته است.آنه به مرگ و روزنامه ها می اندیشند .بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس میکنی میچرخند و فریاد میزنند:من!من!من!من!باید ایشان را در آن لحظه ی درد ناک باز شناسی.باید که وجودت در میان توده ی مواج و جوشان سپاس معدوم شود.باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی پایان "هرگز از یاد نخواهم برد"بروید.آنگاه دستی تو را از فنا خواهد خرید :دستی که فریاد میکشد :من!من!من!و نگاهی که تکرار میکند:من!من!من!

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط سالومه |


 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط سالومه |


اين است آن امانتي كه در دوش آدم سنگيني مي كند

و اين است آن پيماني كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم

و خلافت او را در كوير زمين تعهد كرديم.

ما براي همين هبوط كرديم

 و اين چنين است كه به سوي او باز مي گرديم.

انسان بيش از زندگي است.

 آنجا كه هستي پايان مي يابد او ادامه پيدا مي كند.

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط سالومه |


تورا گم کرده ام امروز ...

وحالا لحظه هاي من ...

گرفتار سکوتي سرد وسنگينند...

وچشمانم...

که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...

نمي داني چه غمگينند ...

چراغ روشن شب بود ...

برايم چشم هاي تو.. .

نمي دانم چه خواهد شد....

پر از دلشوره ام...

 بي تاب ودلگيرم....

کجا ماندي که من بي تو هزاران بار

در هر لحظه مي ميرم

*********

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط سالومه |


گفتم اگر بیایی

خوابم را با تو قسمت می کنم

نیامدی و دیگر خواب هم نمی بینم


I thought  of my love for you          در فکر تو بودم محبوب من

while only half my hair                   و آرایش گیسوانم هنوز کامل نبود

was put up I have come                  سراسیمه به جستجویت برآمدم

in haste to find you                         با گیسوان آشفته و فرو افتاده

with my hair hanging down             هر چند پیراهن

althought my dress and locks           و جعد گیسوانم         

have been ready all along                 آماده نبود

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط سالومه |


آموخته ام

    

چيزهاي كم اهميت را تشخيص دهم و سپس آن هاراناديده بگيرم.

 

كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم.

 

زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌،

مثل صنوبر، صبور، مثل بلوط مقاوم، مثل رود روان، مثل خورشيد با سخاوت

 و مثل ابر با كرامت باشم.

 

كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم.

 

ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.

 

دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببنند.

 

كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم.

 

كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن داريم ،

ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم.

 

كه دوستان خوب و واقعي، جواهرات گرانبهايي هستند

 كه به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است.

 

كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند،

اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385 ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط سالومه |


دل غمگین من اینگونه نباید نالید

تو همانی که فرشته به پرت می بالید

تو خطا کرده ای و چوب خطایت دیدی

آنکه روزی به تو بالید کنون می نالید

 

نفرین به تو ای دل که هر کس به طریقی

با عشق به تو مهر جفاکاری زد

هرکس به طریقی به تو دل بست و تو را برد

اما به تو آن تیر خطا کاری زد

 

همیشه وقتی کسی رو خیلی دوست داری

اون تو رو دوست نداره ؟!

وقتی کسی تو رو خیلی دوست داره

تو اونو دوست نداری ؟!

اما . . .

وقتی تو کسی رو دوست داری و اونم تورو خیلی دوست داره

هیچوقت به همدیگه نمیرسین ؟!

آخه . . این قانون زندگیه . . . . .

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385 ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط سالومه |


منم تنها ترين تنهاي دنيا

تويي زيباترين زيباي دنيا

منم مثل اميد يك قناري

قراري بر دل هر بي قراريي

منم يلداي بي پايان عاشق

تو بودي مرهم زخم شقايق

تويي ساكت تر از پژواك شبنم

به روي برگ گلها خواب نم نم

منم آن لهجه ي لبزيز از درد

نگاه تو نبوده هرگزم سرد

تويي لالايي خواب خوش آواز

نگاهم را ببين در شوق پرواز

منم آن دختر لبريز از مهر

كه جادوي نگاهش كرده ات سحر

نگاهت را پرستم اي نگارم

فداي تار مويت هر چه دارم

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385 ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط سالومه |


لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط سالومه |


سکوت و نگاه را با هم
يکي ميکنم
فريادي ميشود بي صدا
مي شنوي
فرياد بي صدا را
فريادي که با تمام سکوتش
فقط يک چيز مي گويد
دوستت دارم
دوستم داشته باش

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط سالومه |


entezar

 - تا وقتي      تا مريض نشي كسي برات گل نمياره

          تا فرياد نزني كسي به طرفت بر نمي گرده

       - تا گريه نكني كسي نوازشت نمي كنه

       -     تا قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمياد ...

 

                     و تا نميري كسي تو رو نمي بخشه

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط سالومه |


اي ستاره، اي ستاره ي غريب!

                                     ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم، پس چرا به داد ما نمي رسد؟

                                ما صداي گريه مان به آسمان رسيد، از خدا چرا صدا نمي رسد؟

                         بگذريم ازين ترانه هاي درد، بگذريم ازين فسانه هاي تلخ ، بگذر از من اي ستاره شب

                       گذشت.... قصه سياه مردم زمين، بسته راه خواب ناز تو.

                 مي گريزد از فغان سرد من گوش از ترانه بي نياز تو.

            اي که دست من به دامن تو نمي رسد؛ اشک من به دامن تو نمي چکد!

     با نسم دلکش سحر، چشم خسته تو بسته مي شود

   بي تو در حصار اين شب سياه

عقده هاي گريه شبانه ام، در گلو شکسته مي شود

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط سالومه |


برده رنگ انتظارو بارون چشمای خستم...

انگار آهنگی نداره بی تو این قلب شکستم...

عشق من جنس هوس نیست رنگ خاطرات تلخ...

قصه های پر غباری که روشون چشمامو بستم...

دو باره دقیقه هارو کندو آهسته می بینم دو باره چشم خدارو رو خودم بسته میبینم

تا دلم آروم بگیره سر به کوچه ها میذرم...

رو به آدما می خندم تو سیاهی ها می بارم...

توی یه جاده برفی پی انتها می گردم...

توی این رویای آبی هنوزم اسیر دردم...

آخه دنیا تو چشام رنگشو باخته...

آخه یک جنس غریبه آسمون منو ساخته...

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط سالومه |


ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به همان سایه ،همان وهم،همان تصویری

که سراغش ز غزلهای خودم میگیری

به تبسم،به تکلم،به دل آرایی تو

به خموشی،به تماشا،به شکیبایی تو

به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت

یه سخنهای تو با لهجه ی زیبای سکوت

به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی،به همان باغ بلور

به همان زل زدن از فاصله ی دور بهم

یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور بهم

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

یکنفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش

میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

یکنفر ساده چنان ساده که از سادگیش

میتوان یک شبه پی برد به دل دادگیش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی دیدار من است

یکنفر مثل خودم عاشق دیدار من است

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آه بیرنگتر از آیینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر آن شبح هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آیینه اینقدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آیینه پوش

عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش.

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385 ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط سالومه |


همه آنچه كه مانده است

به كودكي كه ديوانه وار

دنبال ِ پروانه هاي ِ بهاري مي دويد

از سفيد

            آبي

                  زرد

                       قهوه اي

                                    . . .

و وقتي با ظرافت

دو بال ِ پروانه را

با دو انگشت مي گرفت

از شوق ِ نفوذ ِ پروانه داغ مي شد

و وقتي

با نگاهي هنوز تشنه

رهايشان مي كرد

حسرت ِ امتداد ِ رنگ ها

در سرانگشتان مي ماند و

                                       اندوه ِ نگاه

در گمگشت ِ پروانه در فضا ...

 

 

همه ي ِ آنچه كه مانده است

به دختري كه نوجوان

و سپس كودك شد

تا هم دست ِ كودك ِ من شود

براي ِ گردشي نامحدود

در طبيعت ِ كودكي

                            دنبال ِ پروانه ها

كه ناگهان

كودك ِ من

پروانه اي شد

                     به رنگ ِ سرخ

و در آبي ِ فضا

                     رنگ ِ سياه ِ دخترك

سرگشته شد

و جهان

          در تيرگي فرو رفت

 

 

تقديم مي كنم

همه ي ِ آنچه را كه مانده است

تا چشم باز كني

و در هر آبي

يك سرخ

             سرخ

                     سرخ

ببيني!

 

 

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط سالومه |


لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385 ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط سالومه |


دیدی ای غمگین تر از من

 

بعد از آن دیر آشنایی

 

آمدی خواندی برایم

                                          

                                           قصه تلخ جدایی

 

مانده ام سر در گریبان

 

بی تو در شب های غمگین

 

بی تو باشد همدم من

 

یاد پیمان های دیرین

 

 

 

 

آن گل سرخی که دادی

 

در سکوت خانه پژمرد

 

آتش عشق و محبت

 

در خزان سینه افسرد

 

اکنون نشسته در نگاهم

 

تصویر پر غرورچشمت

 

یک دم نمی رود از یادم

 

چشمه های پر نور چشمت

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385 ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط سالومه |


نمی دانید واقعاً نمی دانید چه لذتی دارد وقتی سیاهی چادرم دل مرد هایی که چشمشان به دنبال خوشرنگ ترین زن هاست را می زند.

 نمی دانید چقدر لذت بخش است وقتی وارد مغازه ای می شوم ومی پرسم " آقا اینا قیمتش چنده ؟ " و فروشنده جوابم را نمی دهد ، دوباره می پرسم  "آقا اینا چنده ؟ " فروشنده که محو موهای مش کرده زن دیگریست و حالش دگرگون است ، من را اصلاَ نمی بیند. باز هم سوالم بی جواب می ماند و من خوشحال از مغازه کذائی بیرون می آیم.

نمی دانید. واقعاً نمی دانید چه لذتی دارد وقتی مردهائی که به خیابان می آیند تا لذت ببرند به تو ذره ای محل نمی دهند.

نمی دانید. واقعاً نمی دانید چه لذتی دارد وقتی شاد و سرخوش در خیابان قدم

 می زنید در حالیکه دغدغه اینرا ندارید که شاید گوشه ای از زیبا ئی هاتان پاک شده باشد و مجبور نیستید خود را با دلهره به نزدیک ترین محل امن برسانید تا هر چه زودتر زیبائی خود را کنترل کنید ، زیبائی از دست رفته تان را به صورتتان باز گردانید و خود را جبران کنید.

نمی دانید. واقعاً نمی دانید چه لذتی دارد وقتی در خیابان ودانشگاه و... راه می روید و صد قافله دل کثیف همره تو نیست .

نمی دانید. واقعاً نمی دانید چه لذتی دارد وقتی  جولانگاه نظر های نا پاک و افکار پلید مردان شهرتان نیستید.

نمی دانید. واقعاً نمی دانید چه لذتی دارد وقتی کرم قلاب ماهی گیری شیطان نیستید برای به دام انداختن مردان شهر.

نمی دانید. واقعاً نمی دانید چه لذتی دارد وقتی می بینی که می توانی اطاعت خدایت کنی نه هوایت .

نمی دانید. واقعاً نمی دانید چه لذتی دارد وقتی در خیابان راه می روید در حالیکه یک عروسک متحرک نیستید ، یک انسان رهگذرید.

نمی دانید. واقعاً نمی دانید چه لذتی دارد این حجاب .....

خدایا لذتم مدام باد.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط سالومه |


  سخن از «مهدى» (عليه السلام)، سخن از «هدايت» است.

                سخن از «غيبت»، حديث «جستجو» است.

                سخن از «انتظار»، روايت «حركت و پويايى» است.

                سخن از «ظهور»، بحث از «اشتياق رهايى» است.

                «شوق رهايى»، «حركت» مى آفريند، و نتيجه «جستجو»، حصول «هدايت» است.

                «شيعه بودن» با جمود و سكون سازگار نيست. «شيعه» يعنى «پيرو» و لازمه «پيروى» جهت گيرى «رفتار و روش»، و شكل گيرى «سلوك و عمل» است.

                «شيعه مهدى (عليه السلام)» بودن، با گمراهى و بى تفاوتى در برابر انحرافات نمى سازد.

                و «انتظار ظهور» داشتن، با ماندن در تاريكى ها و تسليم در برابر وضع موجود قابل جمع نيست.

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط سالومه |


کاش زمان وامیستاد تا با بارونم فرار می کردیم ...

 

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

دنیای زيباي من دوستت دارم

 

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني
دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني
دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني
دوستت دارم چون زيباترين لخظات زندگي مني
دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني
دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني
دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط سالومه |


 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط سالومه |


دیشب دلم هوای تو کرد و تو نبودی

چشمانم برای تو بارید و تو نبودی

ان یادگاری زیبا برگ گل سرخ

تصویر اسم زیبای تو بود تو نبودی

چشمانم تمنای نگاه تو میکرد

در اتش عشقِ تو بود و تو نبودی

ان قامت رعنا که سفر کرد

دلم تنها در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط سالومه |


Home | Archive | Email