و شاید در لحظه هایی به ضرورت،غم را به عقب بنشانند،آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.
|
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ...
استاد دکتر علی شريعتي
صداي برگها را مي شنوي
كه غمگينانه مي نوازند
آهنگ شكستن را؟
من دختركي هستم كه
آرام و كسل
در محبت خواب آلود پاييز
فرو رفته ام
نگاه غريبانه ام تا عمق مرداب زمان
به دنبال آخرين حباب ماهي ها
به غروب پاييز و غنچه هاي باد
گره خورده!
نيمكت چوبي فرسوده
كنار بيد پير
سالهاست به انتظارم
آرام خفته
و من به اميد نسيمي دوباره
تارهاي تنها ييم را پاره پاره مي كنم . . .
دنگ...، دنگ....
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من.
لحظه ام پرشده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد،
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است
واگر می خندم
خنده ام بیهوده است.
دنگ ...، دنگ...
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت نمی آید باز .
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
برلب سرد زمان ماسیده است.
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد،آویزم،
آنچه می ماند از این جهد بجای:
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پیکر او می ماند:
نقش انگشتانم.
دنگ...
فرصتی از کف رفت.
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،
وا هاینده از اندیشه ی من رشته ی حال
وزرهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال.
پرده ای می گذرد،
پرده ای می آید:
می رود نقش پی نقش دگر،
رنگ می لغزد بر رنگ.
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ:
دنگ...، دنگ...
دنگ...
سهراب سپهری

تابستان می رود و پاییز از در می آید.
پاییز که می آید حباب لحظه ها ، بی بهار می شکند
و رد پای آزردگی ، بر جان می نشیند
رد پایی که با عشق نیز سامان نمی گیرد!
آه ! کلمات از طعم نگاه زرد رنگ پاییز،
بوی محبت را نمی نویسد
اما مانند همیشه می مانم با دست های ابتری
که جای زخم های کهنه دل آزردگی و دلتنگی را
از جان هیچکس نمی توانم بزدایم...
در خیابان می مانی
و به چراغ سبز خیره می شوی
که در چشم هایت باغی بروید
تو را به انگشت نشان می دهند
نه،
دوستت که ندارند
به رویاهایشان نیز
راهت نمیدهند
طوری نگاهت می کنند که انگار
به کودکی هایشان زخمی زده ای
تورا به انگشت نشان می دهند
تا سنگ شوی
بتراشند،شکلی شوی
که سالها بخندانیشان
سبز می رود
و تو هنوز نگاه می کنی
که در چشمهایت باغی بروید!؟
پسر!
چرانمی خواهی بفهمی
سبزت نمی خواهند!
کسی پرسید:
بهترین مرگ کدام است ؟؟
گفتم: مرگ در زمان.
یعنی که در حال حرکت بمیری در زمان.
عین پرنده ای که در آسمان می میرد.
جهان را از یاد ببری
عابران از شیشه نگاهت می کنند
می روند و باز می گردندند
و باز از شیشه نگاهت می کنند
فنجانی قهوه تلخ می نوشی و
سر فرود می آوری
در پیشانی بلندت
اتفاقی ساده می افتد
طره ای موی لخت
می لغزد و می ماند
عابران هنوز نگاهت می کنند
در پیشانی دنیا
اتفاقی ساده می افتد
بر میز فرو می افتی و می مانی
عابران به شیشه می چسبند
بینی های پهنشان
چشم های بازشان
در پشت میز
جهانی تلخ خم شده است.